X
تبلیغات
متافیزیک؛علل اوليه حقیقت وذات جهان

متافیزیک؛علل اوليه حقیقت وذات جهان

متافیزیک و ارتباط جهان های موازی

متافیزیک و واقعيت چيست؟

واقعيت چيست؟


ما کي هستيم ؟ از کجا آمده ايم؟ براي چه کاري آمده ايم؟ و به کجا ميرويم؟
قضيه چيست و من چرا اينجا هستم؟
فيزيک کوانتوم چيست و چه ميگويد؟
آيا فيزيک کوانتوم اجازه ميدهد ذهني عالي داشته وهرآنچا را ميخواهيم به سوي خود جذب کنيم؟

مغز آدمي قادر به انجام چه کارهايي است؟


آيا همه واقعيتها به طور همزمان وجود دارند؟
ممکن و غير ممکن چيست؟!
چه امکانات و توانايي هايي داريم که مدتهاست از آن بيخبريم؟


فضاهاي يازده بعدي چه هستند و کجايند؟!

جهان های موازي؛بي نهايتند چه هستند؟!

    تئوري استرينگ چيست؟

    نظريه ي ريسمان چيست؟ 

متافيزيك جيست؟

بر اساس  گفته های متافیزیک بدن ما فقط همین جسم فیزیکی که میبینیم نیست؛دنیاهایی هست که بر اساس خلقت و با توجه به ظرفیت خود؛از آن با خبریم .ما در کنار این جسم فیزیکی بی نهایت جسم دیگر هم داریم .ما در یک زمان در حال زندگی در جهانهای مختلفی هستیم که هیچکدام ما در حالت عادی از دیگری خبر نداریم.البته بالاتر ها به پایین اشراف دارند ولی فقط در شرایط خاص میتوان ارتباط جسم فیزیکی را با جهانهای بالاتر برقرار کرد.لطفا گیج نشید ...چشم ادامه نمیدم.

فقط باید عرض کنم هر کدام از این کالبدها یک مرکز انرژی دارند تا بتوانند با گرفتن انرژی از طبیعت شارژ شوند.زندگی توام با عشق و رحمت و صلح را در پی خواهد داشت.کینه و نفرت؛ دشمنی؛جایشان را به عشق و نور خواهند داد.

یک مطلب دیگر اینکه هنگام مرگ هر یک از ما پس از جدا شدن از جسم فیزیکی در یکی از این جهانها بیدار خواهیم شد.و هنگام خواب هم بنا به شرایط در یکی از این جهانها بیدار میشویم خواب دیدن یعنی تجربیات ما از جهانهای غیر فیزیکی

 انرژی و شارژ از طبیعت

 متافيزيك با وجود، از اين حيث كه وجود است، سر و كار دارد و به مطالعه و بررسى صفات ذاتى وجود مى‏پردازد، در حالى كه علوم ديگر هريك قلمرو خاصى از وجود را جدا مى‏سازد و صفات وجود را در آن قلمرو خاص مورد ملاحظه و بررسى قرار مى‏دهد.طبيعت حقيقى وجود در آنچه تغيّرناپذير و قائم به خود است، نشان داده مى‏شود نه در آنچه دست‏خوش تغيير است، به اين خاطر وجود تغيّرناپذير علت حركت اشياست و خود نامتحرّك مى‏باشد.متافيزيك علم بينهايتها است و  رو به گسترش؛ گسترش جهان متافيزيک غير قابل رويت است .در برخورد جهان متافيزيک با جهان ماده اين ماده است که راهي جز تخريب نخواهد داشت اما روح مفهوم شناس و تکامل يافته انسان امواجي را از خود مي پراکند که بارهاي منفي و مثبت خود را به جهان متافيزيک مي کشاند و بر اساس آن جهان متافيزيک به جنبش در مي آيدم . عزيزان؛ آنچه ما مي انديشيم روي ساختار بدن خودمان و محيط اطرافمان وكل هستي و اينکه كاينات چگونه با مفاهيم نوين علم فيزيك مدرن و مكانيك كوانتوم تنيده شده.نيز در مي يابيم كه نظريه اتم ها و الكترون ها و نظريه ذره اي بودن دنيا؛ ديگر اعتباري ندارد. اثبات وجود دنياهاي موازي در كاينات و امكان وجود دنياهايي با حضور خودمان ولي به شكلي متفاوت از دنياي فعلي را به عينه توسط قوانين مدرن فيزيك مشاهده ميگردد. هر آنچه مي انديشيم و برزبان مي آوريم و در دل مي گردانيم را به طور آشكار روي ساختار ريز مولكولي اجزاي بدن خود مشاهده مي كنيم و حتي ياد مي گيريم چگونه بيماري هاي لاعلاج درون خود را درمان كنيم . 

نویسنده:رسول اکبري

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آذر 1389ساعت 14:14  توسط رسول اکبری  | 

کهکشان ها و ماده تاریک و انرژی تاریک

 

به خالق خود که خالق تمام جهان است بنازیم

 خیلی  چیز ها در این گیتی و جهان هستی هست که برای ما ناشناخته میباشد و شناختن آن تلاش و همت میخواهد. و هیچ چیزی در این دنیا لذت بخش تر از یاد گیری و دانستن نیست . دانستن است که برای انسان آرامش میدهد.لذا برای دانستن نیاز به تفکر و  ابر هوشمندی میخواهد که خوشبختانه خداوند در وجود همه ما انسانها هوشمندی؛علاقمندی را گذاشته است.لازم است در مورد راز فضا و منظومه شمسی و هفت آسمان و میلیارد ها میلیارد کهکشان ها فقط در جهان ماست نگاهی بیندازیم و به عضمت خداون حیران بمانیم و به خالق خود که خالق تمام جهان است بنازیم.

قسمتهای اصلی کهکشان ما


 کهکشان راه شیری یعنی جایی که زمین و منظومه شمسی جزء از آن هست بصورت یک مارپیچی می باشد. هنگامی که از بیرون به کهکشان راه شیری نگاه می کنید ممکن است آنرا بعنوان توده ای از ابر و یا غبار تعبیر کرد اما آن چیزی نیست جز تعداد غیرقابل شمارش از ستاره ها که برای چشم قابل رویت نیستند. راه شیری را تقریبا" می توان مسطح در نظر گرفت که تنها قسمت مرکزی این کهکشان کمی برآمدگی دارد. قطر این کهکشان چیزی حدود 120 هزار سال نوری بوده و اگر ابرهای پیچی اطراف آنرا هم در نظر بگیریم این قطر می تواند به 300 هزار سال نوری هم برسد. فاصله خورشید ما از مرکز کهکشان راه شیری چیزی حدود 30 هزار سال نوری میباشد و برآوردها نشان می دهد که حدود 400 بیلیون ستاره در کهکشان ما وجود دارد. برای درک عظمت هستی همین بس که تعداد کهکشان هایی که وجود دارد به عددی حدود 120 بیلیون میرسد. در قسمت مرکزی یک هسته برآمده وجود دارد که به آن Bluge گفته میشود. تراکم جرمی ستاره ها در این محدوده بسیار بالا می باشد و سن ستاره هایی که در این قسمت قرار دارد به بیش از 10 بیلیون سال میرسد. دیسک (Disk) قسمت تقریبا" مسطحی است شامل تعداد زیادی ستاره و اجرام آسمانی که همراه کهکشان حرکت می کند. خورشید و منظومه شمسی نیز در همین قسمت از کهکشان راه شیری قرار دارند که در هر 250 میلیون سال یکبار به دور هسته مرکزی کهکشان راه شیری گردش می کنند. اغلب اجرامی که در این قسمت قرار دارند جوان بوده و سن آنها از حدود یک میلیون سال به بالا می باشد.

اطراف دیسک قسمتهایی بنام هاله (Halo) قرار دارد که شکل گیری آن به اوایل پیدایش کهکشان راه شیری بر می گردد شاید چیزی حدود 10 تا 15 بیلیون سال پیش. علاوه بر اجرام موجود در این قسمت، توده هایی از گازهای بسیار گرم و یونیزه شده نیز در هاله کهکشان راه شیری موجود هست. جرم این قسمت  را ماده تاریک dark-matter گفته میشود که کل جرم کلی کهکشان ما را احاطه کرده اند.

ماده تاریک و انژی تاریک در جهان 

منظور از ماده تاريک در اخترفيزيک و کيهان،نوعي ماده فرضي است که ترکيب آن مشخص نيست و از خود نيز آن اندازه تابش الکترومغناطيس گسيل يا بازتاب نمي کند تا بتوان مستقيم آن را مشاهده کرد، اما با توجه به اثر گرانشي آن روي ماده مرئي مي توان به وجودش پي برد. بر پايه رصدهاي انجام شده کنوني از ساختارهاي بزرگ تر از کهکشان، ماده تاريک تشکيل دهنده بخش زيادي از جرم موجود در جهان قابل مشاهده است.

تنها حدود ۴درصد از کل چگالي انرژي موجود در جهان را مستقيم مي توان مشاهده کرد (با توجه به اثرهاي گرانشي آن). گمان مي رود ۲۳درصد از جهان از ماده تاريک و ۷۳درصد باقي مانده نيز از انرژي تاريک تشکيل شده باشد که در تمام فضا نفوذ کرده است.تعيين ماهيت اين جرم يکي از مهمترين مساله هاي فيزيک ذرات و کيهانشناسي نوين است همچون نیمه راز باقی مانده است.

سرعت چرخشي کهکشان ها در خوشه ها، همگرايي و گرانشي اجرام 

با استفاده از مفهوم ماده تاريک سرعت چرخشي کهکشان ها و سرعت مداري کهکشان ها در خوشه ها، همگرايي گرانشي اجرام؛زمينه برای توزيع دمايي گاز داغ در کهکشان ها و خوشه کهکشاني را توجيه کرد. ماده تاريک در تشکيل ساختار و تکامل کهکشان ها نيز نقش مهمي دارد و اثرهاي آن روي ناهمسانگردي(آشفتگی )که قابل اندازه گيري است.

 همه اين شواهد نشان ميدهد،خوشه هاي کهکشاني و کل جهان، مقدار زيادي ماده دارد که بخش زيادي از آن برخلاف ماده معمولي با تابش الکترومغناطيسي برهمکنش ندارد. اين بخش را ماده تاريک مي نامند.هنوز به طور کامل مشخص نشده است که ماده تاريک از چه چيزي ساخته شده است، اما فيزيکدانان و اخترفيزيکدانان موادي را به عنوان اجزاي احتمالي تشکيل دهنده ماده تاريک معرفي کرده اند.

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم آبان 1389ساعت 12:40  توسط رسول اکبری  | 

جهان های موازی(فضا – زمان دو نیم شده)

متافیزیک در نظام کیهانی(جهان های موازی)چکونه جهان کنونی را در معرض آشفتگی و بی نظمی قرار میدهد و جهان در راستای (فضا – زمان دو نیم شده)   

نظریه پردازان فیزیک  به وجود بی نهابت جهان با بی نهایت حالت ممکن معتقدند . جهان هایی که در آنها آلبرت اینشتین ، راننده کامیون است . بتهوون ، رییس جمهور آمریکاست و چارلز داروین دبیر کل سازمان ملل ! و یا جهان هایی که به صورت کاملا یکسان با جهان ما قرار دارند . با همزادانی که تمام اعمال ما را به صورت عادی و روزمره انجام می دهند . به این ترتیب اشخاصی در دنیاهای دیگر با اسم ما ، روحیات ما و مشخصات ظاهری ما زندگی می کنند و در این لحظه این متن را مطالعه می کنند !

                0 pic .jpg

 

قبل از اینکه بیشتر به موضوع جهان های موازی بپردازیم باید با مفهوم زمان بیشتر آشنا بشیم . زمان معیاری برای تعیین مدت وقوع یک رویداد یا نشان دادن هنگام وقوع آن است . مثلا وقتی می گوییم جسمی در مدت 3 ثانیه  سقوط می کند منظورمان این است که وقوع این رویداد چقدر طول می کشد.یکای اندازه گیری زمان ثانیه است . که خود بر اجزای کوچکتر چون میلی ثانیه ( یک هزارم ثانیه ) ، میکرو ثانیه ( یک میلیونم ثانیه ) و نظیر آنها تقسیم می شود .

 اما معیار زمانی که اکنون در سراسرجهان به کار می رود رویدادی اتمی است . همه اتم ها با الگوی بسیار منظمی نوسان می کنند . که یک ثانیه عبارت است از مدت زمانی که طی آن هر اتم سزیم  133 به اندازه :  9،192،631،770 بار نوسان کند .

 ساعت های اتمی که از سزیم  133 ساخته شده اند بسیار دقیق هستند . بهترین ساعت سزیمی تقریبا در هر 6،000 سال به اندازه یک ثانیه خطا دارد .

 مفهوم زمان در شرائط مختلف متفاوت است . طبق نظریه نسبیت خاص اینشتین زمان تابعی است از سرعت حرکت اجسام .

 هرچه سرعت بیشتری پیدا کنیم زمان برای ما کند تر خواهد شد . بنابراین میتوانیم نتیجه بگیریم که اگر با حد اکثر سرعت ممکن ( یعنی سرعت نور ) حرکت کنیم گذشت زمان متوقف خواهد شد . و اگر بتوانیم با سرعتی بیشتر از سرعت نور حرکت کنیم به مکانی خواهیم رسید که وقتی حرکت نکرده بودیم آنجا بودیم !  و اگر بتوان فرایندهای فیزیکی خاصی را انجام داد که وارونه عمل کنند پس تحرک زمان توجیه پذیر است .

time-0707-e.jpg

 

زمان در مجاورت با یک میدان جاذبه قدرتمند نیز به کندی می گراید . البته میزان این کندی برای میادین جاذبه در دسترس ما بسیار نا چیز است . تفاوت گذر زمان برای دو ساعت اتمی که یکی روی سطح زمین و دیگری به فاصله 1،5 کیلومتر بالاتر قرار گرفته است بیش از یک ثانیه در دویست هزار سال نخواهد شد . و این تفاوت به هیچ درد یک مسافر زمان نمی خورد . بنابراین باید به دنبال منابع جاذبه بسیار قوی باشیم مانند ستارگان . اما نه ستارگان معمولی بلکه ستارگانی که تمام سوخت پلاسمایی خود را به مصرف رسانده و انرژی آنرا تمام کرده باشند . کوتوله های سفید ، ستارگان نوترونی و سیاهچاله ها 

web.jpg

 

یکی از مسائلی که در مورد حرکت زمان وجود دارد تغییر پذیری محیط است . به اینصورت که اگر امکان سفر در زمان وجود داشته باشد و شخصی به گذشته سفر کند و اتفاق تعیین کننده ای را به وجود بیاورد ، پیامد های این اتفاق در زمان حال هم قابل مشاهده خواهد بود .

origins.jpg

   

  

به اینصورت جهان کنونی همیشه در معرض آشفتگی و بی نظمی قرار خواهد داشت . و مسائل توجیه ناپذیری پیش می آید . و در ضمن حوادثی که در این سفربه وجود می آید به طور مستقیم بر روی زمان حال ( یا آینده شخصی که سفر کرده ) تاثیر مستقیم خواهد داشت .مثل کشته شدن اتفاقی پدر یک شخص در کودکی در سفر او به گذشته .

به این ترتیب آن شخص عملا نباید وجود داشته باشد چون پدرش قبل از تولد او مرده است . در یک جهان واحد ( از لحاظ فضا – زمان ) تنها مسافرتهایی در زمان امکانپذیر است که ما بتوانیم آثار وقوع آنرا در طول تاریخ و زمان مشاهده کنیم

   فرضیه جهان های موازی  برای توجیه این موضوع در سفر به آینده یا گذشته عنوان شده است . مثلا : 

 در چنین سیستمی اگرما سفری به گذشته داشته باشیم و شخص خاصی ( مثلا جد بزرگ خودمان را ! ) به قتل برسانیم  و به زمان خود برگردیم ، هیچ نشانه ای از این قتل مرموز در اسناد تاریخی جهان خود نخواهیم یافت . زیرا بعد از این اتفاق ، جهان در راستای فضا – زمان دو نیمه شده : یکی جهانی که جد ما زنده می ماند ، ازدواج می کند و صاحب فرزندانی می شود که خود ما نیز ثمره آن فرزندان هستیم و دیگری جهانی که جد ما به قتل رسیده و پرونده خانوادگی ما نیز در همان جا بسته شده است .

many-world-theory.gif

 

wormholes.jpg

P00212C.jpg

می توان اینگونه در نظر گرفت که دو جهان موازی در دو سوی یک دیوار به نام زمان قرار دارد که با عایقی به نام سرعت نور نفوذ ناپذیر و بازدارنده شده است . و اگر بتوان با سرعتی بیشتر از سرعت نور حرکت کرد این سد از بین می رود ... و یا برعکس در دوسوی این دیوار ذراتی وجود داشته باشند که که تنها می توانند سریعتر از نور حرکت کنند و هرگز سرعت آنها به پایین تر از سرعت نور نمی رسد .

supermassive_black_hole_2.jpg

 

دانشمندان فیزیک نوین ذراتی را که جرم در حال سکونشان صفر است ، لوکسون می نامند ( به معنی نور – چون این ذرات با سرعت نور حرکت می کنند ) و ذراتی را که جرم در حال سکونشان مثبت است ، تاردیون ( به معنی کند – چون این ذرات با سرعت های کمتر از سرعت نور حرکت می کنند )

اما فراتر از این ذرات ، به یک جرم موهوم ( یا ناشناخته ، هنوز کشف نشده ، غیر قابل دید و ... ) معتقدند که ذراتی هستند که با سرعتی بیشتر از سرعت نور حرکت می کنند .

 

 

در جهان ما جرم ذرات معمولی صفر یا مثبت است . این جرم موهوم نمی تواند در جهان ما مفهومی قابل تصور داشته باشد . اما این بدین معنا نیست که چنین ذراتی وجود ندارند . این ذرات دارای خصوصیات متناقض با دانش ما هستند . مثلا :

هرچه کندتر حرکت کنند انرژی بیشتری دارند ، یعنی دقیقا عکس آن چیزی که در جهان ما وجود دارد . اگر با مقاومتی رو به رو شود سرعت می یابد و اگر نیرویی رو به جلو بر آن وارد شود ، از سرعتش کاسته می شود . هرچه انرژی آن کمتر شود سریعتر حرکت می کند بطوریکه اگر انرژی آن به صفر برسد سرعتش سر به بی نهایت می زند . و برعکس اگر انرژی اش بی نهایت شود به سرعت سکون خود ( یعنی سرعت نور ) می رسد . 

Tardyon_05_a.gif

 

با این تفاسیر حالا می توانیم وجود دو نوع جهان را به تصور درآوریم :

1 – جهان تاردیونی ما که سرعت نور در آن ماکسیمم است و افزایش انرژی سبب افزایش سرعت تا حد سرعت نور می شود .

2 – جهان تاکیونی ( جهان ذرات موهوم ) که سرعت نور در آن سرعت سکون به حساب می آید و افزایش انرژی سبب کاهش سرعت تا حد سرعت نور می گردد .

و بین این دو جهان ، یک دیوار لوکسونی بی نهایت ظریف وجود دارد و ورود به جهان تاکیونی یا تاردیونی مستلزم شکستن این دیوار یا همان عامل بازدارنده سرعت نور است .هواپیماهای مافوق صوت با شکستن دیوار صوتی ، در حقیقت وارد جهان ذراتی با سرعت بیشتر از سرعت صوت می شوند .  در تشابه با دیوار صوتی ، اگر ما هم روزی بتوانیم بر این دیوار نوری غلبه کنیم وارد جهانهای با سرعت بیشتر از سرعت نور ، یعنی جهان تاکیونی می شویم .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم تیر 1389ساعت 13:2  توسط رسول اکبری  | 

خداوند مهربان به روايتي مجموعه انسان را از ذهن،بدن و روح آفريد .

 

خداوند مهربان به روايتي مجموعه انسان را از ذهن،بدن و روح آفريد .

اگر در اين ميان بدن را تجزيه كنيم به اتمها و در نهايت به الكترونها،پروتونها ميرسيم خالق هستي ما را به صورت يك انتقال دهنده انرژي خلق كرده كه محيط اطرافمان هم ميتواند روي ما اثر گذار باشد، ما ميتوانيم انرژي مثبت و يا انرژي منفي از خود صادر كنيم و در عين حال توسط انرژي هاي مثبت و منفي محيط اطرافمان متاثر شويم، اگر ما شروع به صادر كردن انرژي مثبت با نوسان بالا بكنيم اين انرژي با انرژي بيروني از همان نوع يعني مثبت تركيب شده و ما را در ميداني از انرژي مثبت نگهميدارد و برعكس اگر ما انرژي منفي صادر كنيم با انرژي منفي بيروني تركيب شده و ما را در ميداني از انرژي منفي نگهميدارد و حالت منفي را به ما برميگرداند، به همين دليل است كه ميگويند نتيجه هر عملي به خود انسان باز ميگردد،بر اساس قوانين كارما  فرايندهاي انساني مانند كردار، كلمه و يا فكر با توجه به كيفيت آن يك سرانجام مثبت و يا منفي دارد، كارما با قانون عليت سر و كار دارد ، هرعمل خاصي يك نتيجه ويژه اي مخصوص خود را دارد يك عمل مثبت يك نتيجه مثبت خواهد داشت كه ممكن است ما نتيجه كارمان را را در اين دنيا و شايد هم در دنياي بعدي ببينيم و در مقابل اعمال منفي دير يا زود به صورت آلامي ناخوشايند بخود ما برخواهند گشت، اين است قانون علت و معلول، علت طبعا با معلول مرتبط است. براي مثال اگر دانه اي بكاريم مطمئنا يك گياه مخصوص آن دانه خواهد روئيد، از يك دانه لوبيا گياه لوبيا و از يك دانه سيب درخت سيب خواهد روئيد نه چيز ديگر. تاثيرات يك عمل ، يك كلمه و يا يك فكر بعضي وقت ها لحظه ايست ولي در بعضي موارد روزها و ماهها و شايد سالها طول بكشد كه وقت دقيق آن سر برسد. بزرگي گويد: كردارهاي خوب و بد ما هميشه مثل سايه به دنبال ما هستند. بايد بخاطر بسپاريد كه افكار و كلمات نيز كارما محسوب ميشوند،حتي ميل به چيزي نوعي عمل است، بنابراين بايد بسيار هشيار بود و هرچه زودتر از دست اميال بد خلاص شد، عصبانيت،تنفر، رشك ، خودپرستي و حسادت و امثال آن صفات ناپسندي هستند كه تبديل به عكس العمل منفي و آلام خواهند بود. بنابراين بايد باور كنيم كه اعمال فيزيكي، احساسسي، كلامي و يا فعاليت هاي ذهني بازتابي معادل آن در كهكشان خواهند داشت.هر روز افكار منفي يا احساسات ناهنجار وارد وجود ما ميشوند، اين بخودي خود گناهي نيست ولي زمينه ساز استقرار احساسهاي مخرب در وجود ما ميشوند. انجام كارهاي خلاف ، داشتن افكار شيطاني و بكاربردن كلمات ناخوشايند متولي كارماي منفي خواهند بود، وظيفه ما تا جائيكه ممكن است خلاصي هرجه زودتراز افكار منفي و احساسهاي بي معني و احمقانه است. هيچكدام از انسانهاي بزرگ حتي پيامبران الهي مبرا از افكار شيطاني، ترس،عصبانيت،اندوه و خودپرستي و ساير احساسات منفي نبوده اند بلكه تلاش بي وقفه آنها باعث شكسته شدن موانعي بوده كه سرراه روند تكامل آنها قرار گرفته است، ما بايد هرچه زودتر افكار و احساسات منفي خود را متوقف كنيم تا از تجمع كارماي منفي اجتناب گردد،ما روزانه توليد كننده بيش از هزاران فكر هستيم بنابراين تربيت ذهن براي توليد افكارمثبت جهت راه يابي به كلمات و اعمال مثبت الزامي است ، نه تنها اعمالي كه ما انجام ميدهيم بلكه اعمالي كه انجام نميدهيم مقاصد ما را تعيين ميكنند،كارهائيكه ما مي بايست انجام ميداديم ولي انجام نداديم ميتواند گورستان دلواپسي ها و دلنگراني هاي ما باشند

اكثر مشكلات زندگي ما را با جذبه خاصي به دره دردها ميكشانند تا تلنگوري به لاكي كه در آن فرورفته ايم باشد تا باشد كه ما را به شاهراه افكاري نو وتازه هدايت كند، در بطن هر مشكلي يك دانه طلائي تغيير روحيه نهفته است،ما با غلبه برهر مشكلي يك نيروي دروني مضاعف و يك گام به سوي كمال برميداريم. ما در طول زندگيمان از ميليون ها كارما گذر كرده ايم و فقط در يك روز كارماهاي زيادي را از طريق افكار، كلمات و اعمالمان خلق ميكنيم بعضي وقت ها مثبت و بعضي وقت ها منفي، ولي متاسفانه اكثرا منفي هستند به اين دليل كه ما به عنوان يك انسان مدام با افكار و احساسات مزاحمي درگيريم  كه منتج به يك اعمال خلاف ميشوند تا يك عمل درست . اگر ما با خانواده مهربان باشيم  اين مهرباني به خود ما برخواهد گشت و آن تكامل روحي به همراه خواهد داشت. اگر ميخواهيد دوستتان بدارند بي قيد و شرط دوست بداريد.

قانون علت و معلول هميشه حاكم و فرار از آن غير ممكن است.

و اين قانون در هر موقعيتي ، در هر مكاني و در هرزماني و درهر كهكشاني و در هر سطحي از خلقت قابليت اجرائي دارد.با استناد به مطالب فوق ميتوان به صحت باوري كه انسان در گرو اعمال خوب و بد خود ميباشد رسيد و تمام ملل ضرب المثلها و اشعاري در اين مورد دارند مخصوصا آيات قرآني كه هر شك و ترديدي را بر طرف كرده است

 تو نيكي كن  در دجله انداز            كه ايزد در بيابانت دهد باز

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اسفند 1389ساعت 11:38  توسط رسول اکبری  | 

شرح علمي انرژي ريکي

 انرژي ريکي

حرکت جريان هاي الکتريکي در بدن مدتها پيش شناخته شده است. اين جريان ها در مسير سيستم عصبي جاري و يکي از راههاي خود تنظيمي بدن هستند. سيستم عصبي با همه اندامها و بافتهاي بدن ارتباط دارد و پيام ها از طريق آن به مغز جاري مي شوند تا تمام فعاليت هاي بدني را تنظيم کنند.جريان هاي الکتريکي همچنين از قلب به درون سيستم گردش خون، که به وسيله محلول نمک خون امکانپذير مي شود، جاري مي شوند. جريان هاي الکتريکي در درون و بين تمام سلول هاي بدن جاري هستند. بسياري از سلول هاي بدن در واقع کريستال هاي مايع دارند. اين کريستال هاي زنده در غشاهاي سلولي، در غلاف ميلين اعصاب، و در بسياري نقاط ديگر بدن وجود دارند. تمام کريستالها وقتي تحت فشار قرار گيرند اثرهاي پييزو الکتريک ايجاد مي کنند.يک سيستم عصبي ثانويه به نام پري نوريوم وجود دارد که از يک لايه بافت همبند که سيستم اعصاب را احاطه کرده است تشکيل شده است.هرگاه قسمتي از بدن آسيب مي بيند، سيستم پري نوريومي در قسمت آسيب ديده يک پتانسيل الکتريکي ايجاد مي کند که بدن را از آن آسيب آگاه مي کند. سيستم پري نوريومي نسبت به ميدان هاي مغناطيسي بيروني نيز بسيار حساس و واکنش دهنده است.جريان هاي الکتريکي جاري در بدن انسان، ميدان هاي مغناطيسي اي به نام ميدان هاي زيست-مغناطيسي ايجاد مي کند که به بدن انسان نفوذ و آن را احاطه مي کند. مغناطيس سنجهاي حساس ميدان هاي زيست-مغناطيسي را ثبت کرده اند.قرائت هاي زيست-مغناطيسي براي درک بهتر چگونگي کارکرد بدن و براي تشخيص بيماري ها مورد استفاده قرار مي گيرد.مغز و تمام اندام هاي بدن ميدان هاي زيست-مغناطيسي مخصوص خود را دارد که آنها را احاطه کرده است. هر اندام در حالت سلامت يک فرکانس خاص دارد و وقتي بيمار شود از اين فرکانس خارج مي شود . مجموع تمام ميدان هاي زيست-مغناطيسي، يک ميدان زيست- مغناطيسي به هم پيوسته بزرگ واحد را تشکيل مي دهد که بدن را احاطه مي کند که شبيه هاله است.اين ميدان هاي مغناطيسي با ميدان هاي مغناطيسي ديگر نزديک به بدن، مانند ميدان هاي مغناطيسي آدم هاي ديگر، بر هم کنش دارد. اين اصل القاء نام دارد. بنابراين  ميدان زيست- مغناطيسي هر شخصي بر ميدان زيست- مغناطيسي شخص ديگر اثر مي گذارد. اين اثر، بر سلامت هر انسان و همچنين بر کارکرد اندام ها و بافت هاي بدن او تأثير مي گذارد.اين پديده همچنين مبناي علمي تأثير درماني يک نفر بر ديگران است.دست ها نيز ميدان هاي زيست-مغناطيسي دارند که آنها را احاطه کرده است. ميدان هاي زيست-مغناطيسي دست هاي شفاگران در هنگام درمان اندازه گيري و ثابت شده است که ميدان زيست-مغناطيسي دست هاي آنان بسيار قوي تر از ميدان دست هاي کساني است که شفاگر نيستند.حداقل بخشي از انرژي شفا بخش دست ها را سيستم پري نوريومي توليد مي کند. اين سيستم، اعصاب را احاطه مي کند و مسيري است براي هدايت مستقيم جريان هاي الکتريکي.اگر يک سلول به دليلي فرکانس خود را تغيير دهد پيام هايي که از سلول هاي مجاور مي آيند، به برقراري مجدد فرکانس صحيح تمايل خواهند داشت. البته، اگر تعداد زيادي از سلول ها از تعادل خارج شوند، قدرت مجموع ارتعاش هاي سيستم تا حدي کاهش مي يابد که پايداري از دست مي رود از بين رفتن اين انسجام موجب ايجاد بيماري يا اختلال مي شود. اين وضعيت با مفهوم متافيزيکي آغاز بيماري در هاله يا ميدان زيست- مغناطيسي پيش از بروز آن در بدن فيزيکي، مطابقت دارد. وقتي يک شفاگر دستهايش را نزديک اندام بيمار مي گذارد و شروع به شفا دادن ميکند، ميدان زيست مغناطيسي اي که از دستهاي شفاگر ساطع ميشود بسيار قوي تر از ميدان زيست-مغناطيسي است که از اندام بيمار ساطع ميشود، بنابر اين اندام بيمار دوباره فرکانس خود را با گستره فرکانسهاي سلامت تطبيق ميدهد.

منبعي ابر آگاه در درون ما

يکي از ويژگيهاي منحصر به فرد  ريکي اين است که توانايي انجام آن از همسويي مي آيد. همچنين لازم نيست ريکي توسط ذهن آگاه شفاگر هدايت شود، بلکه خود ريکي خود را هدايت مي کند و از انرژي شخصي خود شفاگر استفاده نمي کند.همسويي در حقيقت يک جنبه ذاتي را در ما بيدار مي کند که سطح آگاهي برتري به يکپارچگي، سلامت و شفا دارد. چون اين آگاهي خارج از ذهن هوشيار ما جاي دارد، بنابر اين اين آگاهي از منبعي ابر آگاه در درون ما ميايد.پس ابر آگاهي کارکرد تالاموس و سيستم عصبي پري نوريومي را براي ايجاد انژي ريکي و رساندن آن به محل آسيب ديده از طريق دستهاي شفاگر هدايت مي کند.ميدانيم که هر چه از منبع ميدان مغناطيسي دورتر شويم، قدرت ميدانهاي زيست مغناطيسي به سرعت کاهش مي يابد. پس شفا از راه دور را که بيمار کيلومتر ها دور تر يا حتي در آن سوي کره زمين است،چگونه ميتوان توضيح داد؟

 ممکن است امواج اسکالر مسئول شفا از راه دور باشند. وقتي دو ميدان مغناطيسي فرکانسي کاملا يکسان دارند و کاملا ناهمفاز هستند، همديگر را حذف مي کنند. اين حذف شدن اثر هاي دو ميدان را از بين نمي برد، چون پتانسيلهاي آنها هنوز وجود دارد و پديده اي ايجاد ميکنند که امواج اسکالر نام دارد. امواج اسکالر بر خلاف ميدانهاي مغناطيسي، با الکترونها بر همکنش ندارند، بلکه با هسته هاي اتمي بر هم کنش دارند. آنها را نميتوان در حفاظهاي فاراده يا حفاظهاي ديگر متوقف کرد. آنها تا هر فاصله اي بدون کاهش قدرتشان منتشر ميشوند. همچنين نشان داده شده است که اين امواج بر بافت زنده اثر ميگذارند و ميتوانند شفا ايجاد کنند.

ممکن است اين امواج منبع اوليه اثرهاي شفا بخشي باشند، نه ميدانهاي مغناطيسي.بافتهاي زنده بدن که از مولکولها و اتمها تشکيل شده اند، بي واسطه با تمام نيروهاي طبيعت در ارتباط هستند و از آنها تاثير ميپذيرند.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آذر 1389ساعت 8:19  توسط رسول اکبری  | 

پرسش: آيا جهنم اگزوترم (دفع‌کنندهء گرما) است يا اندوترم (جذب‌کنندهء گرما)؟

 جواب يک دانشجوی دانشگاه واشينگتن به يک سؤال امتحان شيمی آنچنان جامع و کامل بوده که توسط پروفسورش در شبکهء جهانی اينترنت پخش شده و دست به دست ميگرده خوندنش سرگرم‌کننده است

پرسش:آيا جهنم اگزوترم (دفع‌کنندهء گرما)يا اندوترم(جذب‌کنندهء گرما)است؟


اکثر دانشجويان برای ارائهء پاسخ خود به قانون بويل-ماريوت متوسل شده بودند که می‌گويد حجم مقدار معينی از هر گاز در دمای ثابت، به طور معکوس با فشاری که بر آن گاز وارد می‌شود متناسب است. يا به عبارت ساده‌تر در يک سيستم بسته، حجم و فشار گازها با هم رابطهء مستقيم دارند.
اما يکی از آنها چنين نوشت:

اول بايد بفهميم که حجم جهنم چگونه در اثر گذشت زمان تغيير می‌کند. برای اين کار احتياج به تعداد ارواحی داريم که به جهنم فرستاده می‌شوند. گمان کنم همه قبول داشته باشيم که يک روح وقتی وارد جهنم شد، آن را دوباره ترک نمی‌کند. پس روشن است که تعداد ارواحی که جهنم را ترک می‌کنند برابر است با صفر. برای مشخص کردن تعداد ارواحی که به جهنم فرستاده می‌شوند، نگاهی به انواع و اقسام اديان رايج در جهان می‌کنيم. بعضی از اين اديان می‌گويند اگر کسی از پيروان آنها نباشد، به جهنم می‌رود. از آن جايی که بيشتر از يک مذهب چنين عقيده‌ای را ترويج می‌کند، و هيچکس به بيشتر از يک مذهب باور ندارد، می‌توان استنباط کرد که همهء ارواح به جهنم فرستاده می‌شوند.
با در نظر گرفتن آمار تولد نوزادان و مرگ و مير مردم در جهان متوجه می‌شويم که تعداد ارواح در جهنم مرتب بيشتر می‌شود. حالا می‌توانيم تغيير حجم در جهنم را بررسی کنيم: طبق قانون بويل-ماريوت بايد تحت فشار و دمای ثابت با ورود هر روح به جهنم حجم آن افزايش بيابد. اينجا دو موقعيت ممکن
وجود دارد:

۱: اگر جهنم آهسته‌تر از ورود ارواح به آن منبسط شود، دما و فشار به تدريج بالا خواهند رفت تا جهنم منفجر شود.
۲: اگر جهنم سريعتر از ورود ارواح به آن منبسط شود، دما و فشار به تدريج پايين خواهند آمد تا جهنم يخ بزند.


اما راه‌ حل نهايی را می‌توان در گفته همکلاسی من يافت که می‌گويد:

«مگه جهنم يخ بزنه که با تو ازدواج كنم! » از آن جايی که تا امروز اين افتخار نصيب من نشده است (و احتمالاً هرگز نخواهد شد) ، نظريهء شمارهء ۲ اشتباه است: جهنم هرگز يخ نخواهد زد و اگزوترم است.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم آذر 1389ساعت 11:57  توسط رسول اکبری  | 

لغت متافيزيک

 

متافيزيک از پيشوند «متا» به‌معناي وراء، فرا، ماوراء،و کلمـه‌ي «فيزيـک» به‌معنـاي طبيعـت تشـکيل شده است. منظور از طبيعت، دنيايي است که در حال حاضر، در آن زندگي کرده، آن را احسـاس و ادراک مي‌نماييم. پس متافيزيک به‌معناي ماوراءالطبيعه، مابعد‌الطبيعه و يا فوق‌طبيعت است و شامل بخـش‌هـايي از جهان بي‌کران هستي و موجوداتي مي‌شود، که از حوزه‌ي ادراک حـواس پنج‌گانه‌ي ظاهري ما خارج است.متافيزيک فلسفي کوشش مي‌کند، تا طبيعت اساسي هر واقعيتي، چه قابل رؤيـت و چه غير قابل رؤيت را درک کند.ميتوان متافيزيک را «رفتن به وراي مادّه» توصيف کرد.متافيزيک علم يا فلسفه‌اي است که ذات، علل اوليه و يا قوانين حاکم بر تمام مخلوقات را به‌طور سازمان يافته بررسي مي‌کند؛ بررسي حقيقت و ذات جهان نيز در همين مقوله قرار مي‌گيرد.متافيزيک درصدد توضيح ذات «بودن» و مبداء و ساختار جهان است. همچنين متافيزيک اتّحاد ويژگي‌هاي روحي، ذهني و فيزيکي را مدّ نظر دارد

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم آذر 1389ساعت 11:32  توسط رسول اکبری  | 

جهان ما با سه بعد فضايي، تنها يک جهان از ميان جهان هاي بي شمار شناور در پهنه کائنات است

جهان ما با سه بعد فضايي، تنها يک جهان از ميان جهان هاي بي شمار شناور در پهنه کائنات است.

 

اين کار تا حدي شبيه آن است که از تپه مجاور ميدان جنگ بالا رفته و از ارتفاع (يعني بعد سوم)، صحنه دوبعدي جنگ را نظاره کنيم. تنها در اين صورت است که به ارتباط پنهان موجود مابين بخش هاي مختلف عمليات پي برد

 نظريه ريسمان ها  

در نظريه ريسمان ها :که تمامي جهان را متشکل از ريسمان هاي انرژي مرتعش يک بعدي  مي داند؛که در 9 بعد مکاني و يک بعد زماني درحال ارتعاش هستند. در سال 1995، «ادوارد ويتن» از موسسه مطالعات پيشرفته پرينستون امريکا و «پائول تاونسند» از دانشگاه نظريه F، را مطرح کرد نظريه مزبور، پيامدها و چالش هاي فلسفي عميقي را نيز با خود به ميدان آورده است.بيش از يک بعد زماني در هستي چندان استقبال نمي کنند چراکه از درون چنين ايده اي، مسائل عجيب و غريب بسياري سر در خواهند آورد.» علت اين امر نيز کاملاً واضح است.

 اگر زمان همانند يک خط راست يک بعدي باشد، در اين صورت هر لحظه زماني روي اين خط، يا قبل از يک لحظه مفروض ديگر قرار مي گيرد يا بعد از آن. بدين ترتيب، آينده و گذشته به خوبي قابل تعريف خواهند بود و هر مجموعه اي از رويدادها الزاماً توالي مشخصي خواهند داشت.

 اما با افزودن يک بعد زماني ديگر، خط زمان تبديل به صفحه زمان خواهد شد. اما در چنين جهاني چگونه مي توان آينده و گذشته را مشخص کرد؟ چگونه مي توان ارتباط مابين رويدادهاي هستي را مشخص کرد، در حالي که نحوه ارتباط ميان علت و معلول اساساً براي ما ناشناخته خواهد بود؟

 

در جهاني با بيش از يک بعد زماني، حتي از اين هم پيچيده تر خواهند بود چراکه ابعاد زماني، تفاوتي اساسي نسبت به ابعاد مکاني دارند؛ بعد زمان همواره به جاي علامت مثبت، با علامت منفي در معادلات ظاهر مي شود و به همين دليل هم با وارد کردن ابعاد زماني جديد به معادله ها، سروکله انواع و اقسام پديده هاي عجيب و غريب ديگر هم به طور خود به خودي در معادلات پيدا مي شود، پديده هايي نظير امکان سفر با سرعتي فراتر از سرعت نور، فوتون هايي با جرم منفي، رويدادهايي که مجموع احتمال وقوع تمامي حالت هاي ممکن آنها به يک نمي رسد و...

برخي فيزيکدان ها معتقدند تنها نقاطي در جهان ما که امکان ظهور آثار اين بعد اضافي در آنجاها وجود دارد، قلب سياهچاله ها هستند. در ضمن، بسياري از کيهان شناسان بر اين باورند که گذشته از جهان ما، جهان هاي بي شمار ديگري نيز در پهنه کائنات وجود دارند و هريک از اين جهان ها ممکن است تعداد ابعاد مکاني و زماني کاملاً متفاوتي نسبت به جهان ما داشته.ولي سوال اين جا است . اين هم ارزي جرم و انرژي که با معادله E = mc2 بيان مي شود. در اين حال بايستي بين جرم در حال حرکت و جرم در حال سکون جسم تمايز قايل شد. ممکن است جرم در حال سکون جسم را با نام (جرم سکون) و يا (جرم واقعي) مشخص نمود، اما در فضا _زمان ، زمان هم به عنوان يک مولفه فضايي در فاصله ها تاثير مي گذارد و در واقع تار و پود آن با فضا در هم بافته شده است .اينجاست که پارادوکس دو قلو مطرح ميشود که در آن پرسش هم اين سوال مطرح است که کدام سامانه متحرک و کدام ساکن است .    

فرض کنيد که دو خواهر دوقلو :مثل دختر هاي دو قلوي من(حورا - عذرا) را در لحظه اي از هم جدا مي کنيم و يکي در زمين مي ماند و ديگري با سرعتي ثابت و نزديک به نور مدت زيادي را از وي دور مي شود و زماني که باز مي گردد متوجه مي شود مدت ها گذشته است !اما سوال اينجاست که اگر سرعت او ثابت بوده است پس او اتساع زماني را براي خواهر ديگر هم در نظر ميگرفته است ( زيرا او هم با همين سرعت نسبت به او حرکت مي کرده است ) پس چرا اتساع زمان براي او اتفاق افتاده است نه براي خواهرش . حال سوال در اينجا اين است چرا ؟ يک ذره در سياهچاله به دو ذره تبديل ميشه که يکي انرژي مثبت و ديگري انرژي منفي داره.و دو ذره مجازي به وجود مي آورند  و بعد از مدتي به هم مي خورند و از بين مي روند؟

 البته بخشي از جواب سوال در کتاب جهان در پوسته گردو هاوکينگ هست.گفته ؛که اگر يکي از اين ذرات در افق رويداد به دام بيفتد ذره ي ديگر مي تواند به راحتي به حالت خودش به چرخد که در آنصورت از حالت مجازي به واقعي تبديل مي شود و اون ذره ي منفي هم به نوعي يک انرژي منفي به سياهچاله وارد مي کنه . ..................

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم آبان 1389ساعت 8:34  توسط رسول اکبری  | 

موضوع علم در متافيزيك

متافيزيك راهي است كه زندگي را در سطوح روحي، رواني، ذهني و فيزيكي تشريح مي‌كند

حكمت و مشخصات آن:

ارسطو كتاب متافيزيك را با جمله «همه انسان‏ها در سرشت خود جوياى دانستن‏اند»شروع مى‏كند. هرچند همه انسان‏ها جوياى دانستن‏اند، اما معرفت درجات متفاوتى دارد. شناخت حسّى، شناختى كه از حافظه و تجربه جداگانه حاصل مى‏شود، هنر و علم هر كدام مراتب معرفت را تشكيل مى‏دهند كه هر مرتبه اثر و غايت مخصوص به خود را دارد؛ مثلاً، غايت فن يا هنر نوعى توليد است. اما غايت حكمت متعالى توليد و فراهم كردن اثر و نتيجه‏اى نيست، هدفش درك و فهم اصول اوّليه واقعيت است؛ يعنى معرفت براى خود معرفت.

اول آنكه اين علم از حيرت و ميل به فهميدن سرچشمه مى‏گيرد. انسان‏ها دوست دارند به تبيين اشيايى كه مى‏بينند بپردازند، به علل پديد آمدن و علت نهايى و غايى آن‏ها پى ببرند. بدين‏سان، فلسفه از ميل به فهميدن و دانستن سرچشمه مى‏گيرد، نه به خاطر منافعى كه مى‏توانست داشته باشد. به عبارت ديگر، حكمت علمى است كه براى خودش خواستنى است و نه صرفا به خاطر منافع و نتايجش. از اين حيث، بالاترين علم است؛ چون به نظر ارسطو، «آن علمى بالاتر است كه براى خودش خواستنى باشد و نه صرفا براى نتايجش

دوم آنكه حكمت علمى كلّى است؛ چون اصل و علل اوّليه اشيا را مورد بحث و بررسى قرار مى‏دهد انتزاعى‏ترين علوم است؛ چون دورترين عدم از ادراك حسى است. از اين حيث، مى‏توان آن را مشكل‏ترين علوم هم دانست. ادراك حسى حكمت نمى‏شود، چون در محسوسات باقى مى‏ماند و به سوى اصول نهايى و علل اوليه پيش نمى‏رود. «ادراك حسى همگانى است و بنابراين، آسان است و نشان حكمت نيست

سوم آنكه دقيق‏ترين علوم است؛ زيرا دقيق‏ترين دانش‏ها آن‏هايى هستند كه بيش از همه به اصول نخستين مى‏پردازند؛ زيرا آن‏ها كه اصل‏هاى كمترى در بردارند، دقيق‏تر از آن‏هايى هستند كه شامل اصول بيشترى هستند. بدين‏سان، علم حساب دقيق‏تر از هندسه است به ديگر سخن، از آن نظر كه متعلّقات اين علم انتزاعى‏ترين علوم است. و از اين نظر داراى كم‏ترين اصول است. دقيق‏ترين علوم محسوب مى‏شود.

چهارم آنكه اين علم فى حدّ ذاته، شناختنى‏ترين و به عبارتى، قانع‏كننده‏ترين علوم است؛ زيرا درباره اصول اوليه و علل نهايى همه امور ديگر بحث مى‏كند و اين اصول فى نفسه به طور حقيقى شناختنى‏تر هستند تا كاربردهاى آن‏ها؛ زيرا اين كاربردها و آثار، تابع اصول اوّليه‏اند. اگرچه معرفت ما با محسوسات آغاز مى‏گردد و امور حسى مستقيما قابل شناخت هستند، اما مانع برخوردارى علم حكمت از اين ويژگى اخير نمى‏شوند. «حكمت فراگيرترين دانش است؛ دانش آنچه دانستن آن سخت‏ترين آن است؛ زيرا موضوعاتش چون كلى‏ترين هستند، از حس دورترين‏اند.

موضوع متافيزيک

متافيزيك با وجود، از اين حيث كه وجود است، سر و كار دارد و به مطالعه و بررسى صفات ذاتى وجود مى‏پردازد، در حالى كه علوم ديگر هريك قلمرو خاصى از وجود را جدا مى‏سازد و صفات وجود را در آن قلمرو خاص مورد ملاحظه و بررسى قرار مى‏دهد. «دانشى هست كه به موجود چونان موجود و متعلّقات يا لواحق آن به خودى خود نگرش دارد. نكته‏اى كه بايد بدان توجه داشت اين است كه لفظ «وجود» دقيقا به يك معنا بر همه موجودات حمل نمى‏شود. نحوه وجود جواهر با وجود عوارض (كيفيات انفعاليه) فرق دارد. متافيزيك تنها با مقوله جوهر سر و كار دارد؛ چون جوهر مقدّم و اول است و چيزهاى ديگر وابسته به آنند.

علم طبيعت (فيزيك) است. رياضيات به نوع دوم جواهر مى‏پردازند و دسته سوم موضوع متافيزيك است. چون مابعدالطبيعه با وجود من حيث هو وجود سرو كار دارد، و طبيعت حقيقى وجود در آنچه تغيّرناپذير و قائم به خود است، نشان داده مى‏شود نه در آنچه دست‏خوش تغيير است، به اين خاطر وجود تغيّرناپذير علت حركت اشياست و خود نامتحرّك (اساس بطلان تسلسل) مى‏باشد، از اين‏رو، صفت الهى پيدا مى‏كند:از آنجا كه خود موضوع انگيزه و عامل دگرگونى خودش نمى‏شود «نه چوب يك تختخواب را مى‏سازد و نه برنز يك تنديس را، بلكه چيز ديگرى علت دگرگونى است) اين سؤال را در ذهن فلاسفه برانگيخت كه علت به وجود آمدن و تباه شدن چيست؟ منشأ حركتى كه اشيا به وسيله آن به وجود مى‏آيند و از ميان مى‏روند، چيست؟ هيچ‏يك از عناصر آب، خاك، آتش و هوا براى تبيين اشيا كافى نبودند، علاوه بر آن‏كه آنان نمى‏توانستند به مسئله تصادف و كون و فساد به نحو خود به خودى باور داشته باشند. اين پرسش‏ها ذهن متفكران را به جست‏وجوى نوعى علت غير از علت مادى واداشت.انسان در ذهن خود اين سؤال را مطرح مى‏كند كه «آنچه موجب مى‏شود كه موجودى آنچه هست باشد، چيست؟» چه چيز موجب مى‏شود كه اسبى، اسب باشد و مجسّمه‏اى، مجسمه باشد

ارادتمند شما : رسول اکبري
  

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم آبان 1389ساعت 11:31  توسط رسول اکبری  | 

متافیزیک و جهان هستي چگونه برپاست؟

جهان هستي چگونه برپاست؟

 ما بدون حل كردن برخي از مشكلات و مسايل فيزيك، نمي‌توانيم در مورد حقايق و پديده‌هاي جالب و شگفت‌انگيز ديگر فيزيكي، اطلاعات بيشتري كسب كنيم. براي درك مفاهيمي مثل بنياد جهان هستي، سرنوشت نهايي سياهچاله‌هاي فضايي يا امكان سفر در زمان، نياز داريم كه بدانيم جهان هستي چگونه ادامه‌ي حيات مي‌دهد

هفت سوال فيزيک جديد 

عليرغم پيشرفت‌هاي بسيار چشمگيري که در فهم جهان فيزيکي نصيب علم جديد شده است ، شمار رازهاي ناشناخته‌اي که دانشمندان براي کشف آنها در تلاشند از حد و اندازه افزون است.در اين مقاله به بررسي هفت راز بزرگ از ميان مجموعه پرشمار اسرارکشف ناشده مي‌پردازيم .براي يافتن جوابهاي آنها بايد دست به دامن جهان متافزيک شد و حل مسائل را بايد با ديد کلي(هستی کل) برسي نمود  

● سوال اول : چه عاملي کيهان را به تکاپو وا مي‌دارد؟  

علم جديد تا براي اين پرسش ، پاسخ خرسند کننده‌اي بدست نياورد نمي‌تواند به کشف راز بسياري ديگر از پديده‌هاي جالب توجه اهتمام ورزد. براي درک اموري نظير منشأ کيهان ، سرنوشت نهايي سياهچاله‌ها ، امکان سفر در زمان ، مي‌بايد نخست براي اين پرسش که کيهان چگونه عمل مي‌کند ، پاسخ درخوري يافت شود. فيزيک قرن بيستم بر مبناي دو نظريه بنيادين يعني نظريه نسبيت انيشتين و نظريه مکانيک کوانتومي بنياد شد. در قرن بيست و يکم دانشمندان با بهره‌گيري از اين دو نظريه توفيق يافته‌اندکه شناخت خوبي از بسياري از ذرات بنيادي به دست آورند اما اين دو نظريه ظاهراً در بن و اساس با يکديگر ناسازگارند و تصويرهاي متعارضي از واقعيت نهايي ارائه مي‌دهند. تلاش براي وحدت بخشيدن به اين دو نظريه ظاهراً متعارض، بسياري از برجسته‌ترين دانشمندان را به خود مشغول داشته است. مشکل اساسي در اين استکه نيروي جاذبه که نظريه نسبيت درباره آن سخن مي‌گويد،کل ساختار زمان ‌ـ‌‌‌‌‌‌‌ مکان و بنابراين تمامي کيهان را در بر گرفته ، در حالي که نظريه مکانيک کوانتومي درباره سه نيروي بنيادي ديگري سخن مي‌گويد که درون اين ساختار جاي دارد. به اين ترتيب کاربرد نظريه کوانتومي درمورد نيروي جاذبه نظير استفاده از جزء براي فهم کل‌، با مشکلاتي جدي همراه است.  

● سوال دوم : کيهان از چه چيز ساخته شده است؟

رصدهايي که به وسيله اخترشناسان صورت مي‌گيرد اين نکته را مشخص ساخته که به ازاي هر يک گرم از ماده‌اي که سيارات و ستارگان و کهکشان‌ها را بوجود آورده، چند گرم از ماده‌اي وجود دارد که ماهيت آن ناشناخته است وجود اين ماده بر اساس نوع رفتاري که اجرام کيهاني از خود آشکار مي‌سازند حدس زده مي‌شود . براساس قوانين فيزيک اگر آتشگرداني را با سرعت به چرخش درآوريم با سرعت در هوا به پرواز درخواهد‌آمد. در مورد ستارگاني که در حاشيه کهکشانها به دور مرکز در گردشند نيز دقيقاً همين وضع برقرار است . نخ يا رشته‌‌‌‌اي که اين ستارگان را پايبند نگه مي‌دارد همان نيروي جاذبه است. اما محاسبات نشان مي‌دهد که نيروي جاذبه حاصل از ماده فيزيکي قابل رؤيت موجود در کهکشانها براي نگهداري ستارگاني که با جرم عظيم و سرعت زياد در حاشيه آنها در حال گردشند کافي نيست. براي نگهداري اين ستارگان به صورت ديوان پاي‌ در زنجير، به طناب يا رشته مستحکم‌تري نياز است و از همين‌جا دانشمندان نتيجه گرفته‌اند که در درون هر کهکشان مي‌بايد ذخاير عظيمي از نوعي ماده ناديدني وجود داشته باشد که نيروي جاذبه لازم براي جلوگيري از گريز ستارگان را فراهم مي‌آورد. استدلال مشابهي دلالت مي‌کند بر اينکه از اين نوع ماده ناديدني مي‌بايد در فضاي ما بين کهکشانها نيز موجود باشد و حرکات کهکشانها را نسبت به يکديگر تنظيم کند.

●سوال سوم:آيافرضيه نيروي ضد جاذبه انيشتين پيشنهاد کرد نادرست بود‌ ؟


انيشتين زماني براي برقراري نوعي تعديل در فرضيه‌اي که درباره وضع و حال کيهان پيشنهاد کرده بود، به وجود نوعي نيروي ضد جاذبه قائل شد اما اندکي بعد اين فرضيه را پس گرفت و از آن با عنوان «بزرگترين خبط علمي خود» ياد کرد. اما تحقيقات جديد نشان مي‌دهد که احياناً وجود چنين نيرويي چندان دور از واقعيت نيست. عبارتي که انيشتين در معادلات مربوط به فرضيه نسبيت عام خود وارد ساخت، از خاصيت نيروي دافعه برخوردار است و موجب مي‌شود کيهان دچار انبساط شود . انيشتين که معتقد بود کيهان درحال ثبات قرار دارد ناگزير شد اين عبارت را اضافه کند تا اثر نيروهاي انقباضي در معادلات خود ( ناشي از وجود جرم‌هاي عظيم در کيهان ) را خنثي سازد. 


 ● سوال چهارم : چرا ما در عالمي سه بعدي زيست مي‌کنيم؟

به دنبال وقوع مه بانگ (انفجار) اوليه امري کاملا تصادفي بوده واحياناً کيهان هايي ديگري نيز وجود دارند که شماره ابعاد آنها متفاوت است. صد سال قبل نويسنده اي به نام ادوين ابوت کتابي منتشر کردبا عنوان « سرزمين مسطح » که در آن عالمي دو بعدي مورد بحث قرار گرفته بود. قوانين علمي يک جهان دو بعدي احياناً با قوانين جهان سه بعدي ما تفاوت بسيار دارند به عنوان مثال امواج در يک جهان دوبعدي به سهولت جهان سه بعدي سير نمي کنند و بنابراين انواع واقسام دشواريها در خصوص برقراري ارتباط وانتقال پيامها پديد مي آيد واز آنجا که ظهور حيات خودآگاه متکي به انتقال نخواهد شد . از سوي ديگر زندگي در عوالمي که بيش از سه بعد دارند نيز با دشواريهاي خاص خود روبروست

● سوال پنجم : آيا سفر در زمان امکان‌پذير است؟

براساس نظريه نسبيت انيشتين امکان سفر در زمان خواه به آينده وخواه به گذشته وجود در عين حال به بروز بسياري از پاردوکس ها منجر مي شود از اين رو برخي از فيزيکدانان مدعي اند که برخي از موانع عملي مانع از انجام چنين سفري ماند هم ارزي جرم وانرژي  

● سوال ششم : آيا ما در يک صافي کيهاني زندگي مي‌کنيم ؟

هر چند مفهوم سياهچاله ها امروزه براي همگان آشناست اما اين اجرام عظيم کيهاني هنوز حيله وشگفتيهاي زيادي در آستين دارند ، سياهچاله ها ستاره هاي بزرگي هستند که انرژي هسته اي خود را به پايان رسانده اند وهمه را در اثر تشعشع از دست داده‌اند در اين حال هسته عظيم وچگال ستاره تحت تأثير نيروي جاذبه غول آساي آن در کسري از ثانيه به درون خود ريزش مي کند اگر شکل هندسي هسته دقيقاً کروي باشد ، به واسطه اثر تقارن همه ماده موجود در مرکز کره مجتمع مي شود و به اين ترتيب شدت ميدان جاذبه تا حد بسيار بسيار زيادي افزايش مي يابد. از آنجا که جاذبه تأثير خود را به صورت تغيير شکل زمان – مکان آشکار مي سازد (نظير يک گوي سنگين که بر روي بالش قرار داده شود شکل آن را تغيير مي‌دهد) وجود يک ميدان جاذبه عظيم ومتمرکز در يک نقطه هندسه زمان – مکان اطراف اين نقطه را دستخوش تغييرات اساسي مي سازد وحفره اي به وجود مي آورد که همه چيز را به سمت خود مي‌کشد. 


 ● سوال هفتم : پديدار آگاهي از کجا وچگونه پديد آمده است ؟

 

پرسش بي پاسخ ديگري که ذهن فيزيکدانان را به خود مشغول داشته اين است که چرا برخي از جريانهاي الکتريکي نظير آنها که در مغز وسلسله اعصاب جريان دارد با خود احساس وآگاهي به همراه مي آورد در حالي که برخي ديگر از جريانهاي الکتريکي نظير آنها که در شبکه هاي سراسري برق سير مي کنند ظاهراً چنين آثاري با خود به همراه نمي آورند. مساله را به صورت معکوس نيز مي توان مطرح کرد چگونه است که آگاهي واحساسات که احياناً مادي نيستند مي توانند الکترونها ويونها را در مدارهاي مغز به حرکت در آورند و موجب بروز پديدارهاي فيزيکي شوند برخي از فيزيکدانان معتقدند که فيزيک يک رشته فراگير است و علم نهايتاً قابل تحويل به امور فيزيکي است .گاهي اوقات  نيز گفته مي شود که حيات در لابلاي قوانين فيزيکي مندرج است. البته هر چند اين نکته درست است . اگر قوانين فيزيکي اندکي متفاوت مي بودند حيات شکل نمي‌گرفت و « اصل حيات» وجود داشته نداشت. هر چه باشد هر سلول زنده به يک معنا عبارت است از سيستمهاي بسيار پيچيده اي که فعاليت اصليش پردازش اطلاعات و باز توليد است.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مهر 1389ساعت 13:13  توسط رسول اکبری  | 

فضاي تهي" واقعاً تهي هست؟؟؟

فضاي تهي" واقعاً تهيست؟


با توجه به اصل عدم قطعيت مكانيك كوانتوم، احتمال هر رويداي هميشه بزرگتر از صفر است. يكي از نتايج منطقي آن اين است كه ما بپذيريم خلاء "فضاي تهي" واقعاً تهي نيست. و فضاي تهي از ذرات مجازي انباشته شده است، از ذرات ماده و انرژي و نه كاملاً حقيقي. ذرات مجازي با اين كه حقيقي نيستند، قوانين نشان مي دهند كه جهان در مقياس كوانتومي چگونه رفتار مي كند.

اگر ما فضا را خلا فرض كنيم، راه درستي نرفته‌ايم. در اينجا مي‌خواهيم علت آن را بيابيم. اصل عدم قطعيت به اين معني است كه ما هيچ‌گاه نمي‌توانيم با دقت كامل، به طور همزمان، مكان و سرعت يك ذره را بداينم. معناي آن از اين هم بيشتر است: ما هرگز نمي‌توانيم كميت یا آهنگ تغييرات آنرا همزمان، با دقت كامل تعيين كنيم. هر قدر كميت ميدان را با دقت بيشتر بدانيم، دقت ما در دانستن آهنگ تغييرات آن كاهش خواهد يافت و بالعكس، همچون الاكلنگ. در نتيجه، شدت يك ميدان هيچ وقت به صفر نمي‌رسد. صفر هم از نظر كميت و هم از نظر آهنگ تغييرات ميدان، اندازه‌گيري بسيار دقيقي خواهد بود كه اصل عدم قطعيت، آن را مجاز نمي‌داند. نمي‌توان فضاي خالي داشت، مگر اينكه تمام ميدانها دقيقاً صفر باشند: اگر صفر نباشند، فضاي خالي وجود ندارد.
به جاي فضاي خالي يا خلأ كامل كه اغلب ما تصور مي‌كنيم در فضا هست، مقدار حداقلي از عدم قطعيت، اندكي ابهام يا نامعلومي به صورتي داريم كه نمي‌دانيم مقدار ميدان در «فضاي خالي» چيست. اين افت و خيز در مقدار ميدان، اين لرزش اندك به سوي جوانب مثبت و منفي صفر را كه هرگز صفر نمي‌شود، مي‌توان به طريق زير تصور كرد.

زوجهايي از ذرات ـ زوجهاي فوتونها يا گراويتونها ـ مدام ظاهر مي‌شوند. دو ذره به صورت يك جفت در مي‌آيند و سپس از هم جدا مي‌شوند. پس از فاصله زماني بسيار كوتاه غيرقابل تصوري، آن دو ذره بار ديگر به هم مي‌رسند، و يكديگر را منهدم مي‌كنند حياتي كوتاه ولي پر ماجرا دارند. مكانيك كوانتومي به ما مي‌گويد كه اين واقعه هميشه و همه جا در فضاي «خلأ» روي مي‌دهد.
ممكن است كه اينها ذرات «واقعي» كه بتوانيم وجود آنها را با يك آشكارساز ذرات، تشخيص دهيم نباشند، ولي نبايد تصور كرد كه آنها ذرات خيالي هستند. حتي اگر آنها فقط ذراتي «مجازي» باشند، مي‌دانيم آثار آنها را روي ذرات ديگر تشخيص دهيم.
مي‌دانيم كه مقدار كل انرژي در جهان، هميشه ثابت و بدون تغيير است. انرژي نمي‌تواند از جايي به طور ناگهاني به جهان وارد شود. چگونه ما مي‌توانيم مسأله اين زوج تازه به وجود آمده را با اين اصل سازگار كنيم؟ اين زوجها، با «وام گرفتن» انرژي، به طور بسيار موقتي به وجود آمده‌اند. آنها به هيچ‌وجه دايمي نيستند. يكي از ذرات اين زوج انرژي مثبت و ديگري انرژي منفي دارد. تراز انرژي آنها برابر است. به مقدار انرژي كه در جهان وجود دارد، چيزي اضافه نشده است.
استيون هاوكينگ استدلال كرد كه زوج ذره‌هاي بسياري به طور غير منتظره، در افق رويداد يك سياهچاله به وجود مي‌ايند و از بين مي‌روند. بنابر تصور او، ابتدا يك زوج از ذرات مجازي ظاهر مي‌شود. قبل از آنكه اين زوج به يكديگر برسند و يكديگر را منهدم كنند، ذره‌اي كه انرژي منفي دارد از افق رويداد عبور كرده، وارد سياهچاله مي‌شود. آيا اين بدان معني است كه ذره با انرژي مثبت بايد همتاي بدبخت خود را، با هدف برخورد و منهدم كردن دنبال كند؟ نه. ميدان جاذبه در افق رويداد يك سياهچاله به قدر كافي قوي است كه با ذرات مجازي، حتي با ذرات بدبخت با انرژي منفي كار شگفت‌انگيزي مي‌كند: ميدان جاذبه مي‌تواند آنها را از « مجازي» به « واقعي» تبديل كند. اين تبديل، تغيير قابل ملاحظه‌اي در زوج به وجود مي‌آورد. آنها ديگر مجبور نيستند با يكديگر برخورد كرده و يكديگر را منهدم كنند. آنها مي‌توانند هر دو مدت بسيار طولانيتري، جدا از هم وجود داشته باشند. البته ذره با انرژي مثبت نيز مي‌تواند در سياهچاله بيفتد، ولي مجبور به چنين كاري نيست. او از مشاركت آزاد است، مي‌تواند بگريزد. براي يك مشاهده كننده از دور، به نظر مي‌آيد كه از سياهچاله بيرون آمده است. در حقيقت اين ذره، نه از بيرون،‌بلكه از نزديك سياهچاله مي‌آيد. در اين ضمن همتاي او انرژي منفي به سياهچاله وارد كرده است. تابشي كه به اين ترتيب از سياهچاله گسيل مي‌شود، تابش هاوكينگ ناميده مي‌شود. با تابش هاوكينگ، كه دومين كشف مشهور او در زمينه سياهچاله‌ها بود، استيون هاوكينگ نشان داد كه اولين كشف مشهور او، قانون دوم ديناميك سياهچاله (كه مساحت افق رويداد هيچ‌گاه نمي‌تواند كاهش يابد)، هميشه استوار نيست. تابش هاوكينگ اين معني را مي‌دهد كه يك سياهچاله مي‌تواند كوچك شده و در نهايت كاملاً از بين برود، چيزي كه يك مفهوم واقعاً اساسي است.

تابش هاوكينگ سياهچاله ها  را کوچک میکند؟؟؟


سياهچاله، به تدريج كه ذره‌هاي مجازي را به واقعي تبديل مي‌كند انرژي از دست مي‌دهد چه‌طور ممكن است چنين چيزي روي بدهد؟ چه‌طور سياهچاله مي‌تواند چيزي از دست بدهد؟ به اين سؤال مي‌توان پاسخ زيركانه‌اي داد: زماني كه ذره‌اي با انرژي منفي اين انرژي منفي را با خود به سياهچاله مي‌برد، انرژي سياهچاله را كمتر مي‌كند. يعني منفي « منها» است كه مترادف كمتر است.
بدينسان، تابش هاوكينگ از سياهچاله انرژي مي‌ربايد. انرژي كمتر، كاهش جرم را به دنبال دارد.

 معادله اينشتين E = mc2 را به خاطر بياوريم.

 در اين رابطه، E انرژي، m جرم و c سرعت نور است. هنگامي كه انرژي (در يك سوي اين رابطه) كاهش مي‌يابد (كه در مورد سياهچاله‌ها اين‌طور است)، يكي از كميتهاي طرف ديگر بايد كمتر شود. چون سرعت نور ثابت است، جرم بايد كاهش پيدا كند. بنابر اين موقعي كه ما مي‌گوييم انرژي از سياهچاله ربوده شده است، مثل اين است كه جرم از آن ربوده شده است. . اگر سياهچاله جرم از دست بدهد، كشش گرانشي آن در جايي كه افق رويداد (شعاع بدون بازگشت) وجود دارد، كاهش مي‌يابد. سرعت گريز در اين شعاع كمتر از سرعت نور مي‌شود. در اين حال شعاع افق رويداد كوچكتر از شعاعي مي‌شود كه در آن سرعت گريز برابر با سرعت نور بوده است. در نتيجه افق رويداد منقبض شده است. اين، تنها راه توجيه كوچكتر شدن سياهچاله است.
اگر تابش هاوكينگ از يك سياهچاله بزرگ را كه در نتيجه رُمبش يك ستاره به وجود آمده است اندازه‌گيري كنيم، نااميد خواهيم شد. دماي سطح سياهچاله‌اي به اين بزرگي، كمتر از يك ميليونيم درجه بالاتر از صفر مطلق خواهد بود. هر قدر سياهچاله بزرگتر باشد، دماي آن كمتر است. استيون هاوكينگ مي‌گويد، «سياهچاله‌اي با جرم ده برابر خورشيد، ممكن است چند هزار فوتون در ثانيه گسيل دارد، ولي اين فوتونها طول موجي به اندازه سياهچاله خواهند داشت و انرژي آنها آنقدر كم خواهد بود كه آشكارسازي آنها ممكن نيست». مطلب را مي‌توان اين‌طور بيان كرد: هرقدر جرم زيادتر باشد، سطح افق رويداد بزرگتر، هرچه سطح افق رويداد بزرگتر باشد، آنتروپي بيشتر است. هرچه آنتروپي بيشتر باشد دماي سطح و آهنگ گسيل كمتر است....

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مهر 1389ساعت 13:13  توسط رسول اکبری  | 

متافیزیک ابن سینا

متافیزیک ابن سینا

ابن سينا در کتابش با عنوان "شفا" متافیزیک را، توضيح عقلانی همه هستی دانسته. و مشتق شدن همه چيز از هستی لازم"، ابديت هستی و نيز نفی شناخت آنچه مجزا از منبع هستی.ابن سينا علوم را به دوشاخه نظری و عملی تقسيم کرده است. از نظر او، علم نظری دانشی است که موضوعش مستقل از ماست درحالی که علم عملی برای ما کاربرد دارد. او سه نوع علم عملی در نظر می گيرد: دانش کشورداری، اقتصاد و حکومت بر خود. او همچنين سه علم نظری را ممکن می داند: فيزيک، رياضی و دانش ماوراء الطبيعه.

ابن سينا دانش ماوراء الطبيعه را دانشی الوهی می داند و موضوعش را طبق ديدگاه ارسطويی چيزی می داند که موجوديت داشته باشد. او به دو دليل مربوط بودن خدا به دانشهای ديگر را نفی می کند:

۱. دانش های ديگر يا دانش عملی هستند يا فيزيک يا رياضی و نمی توانند درباره خدا باشند.

۲. اگر خدا در متافيزيک بررسی نشود در هيچ علم ديگری قابل بررسی نخواهد بود. حتی اگر محوريت موضوع خدا در اين علم لازم باشد نمی توان جز اين يذيرفت که خدا موضوع خود را تشکيل می دهد.

ابن سينا اين مورد را مطرح می کند که موضوع متافيزيک به علت اوليه مربوط است. اگرچه به نظر ابن سينا، علت اوليه موضوع منحصر به متافيزيک نيست. چرا که وجود اين علت بايد در اين علم نشان داده شود. ابن سينا با استفاده از متافيزيک ارسطو اين راه حل را ييشنهاد می کند که موضوع  متافيزيک هستی آن گونه که هست می باشد که با هر آن چه وجود دارد اشتراک دارد. در تاريخ متافيزيک ابن سينا نخستين کسی ست که اين راه حل را ييشنهاد کرده است.

ابن سينا موضوع متافيزيک را با موضوع ديگر علوم نظری مقايسه کرده است. او  فيزيک را دانش اجسام آن گونه که هستند نمی داند بلکه آن گونه که حرکت می کنند يا ساکنند. رياضيات از نظر او، دانش مربوط به اندازه گيری و اعداد است و بنابراين به هستی که حادث شدنش رياضی ست ارتباط دارد. در هر دوی اين دانشها هستی به طور محدود بررسی می شود چرا که به ماده، اندازه يا تعداد بستگی دارد. در اين دو دانش،‌ هستی ييش فرض شده است بدون آن که برای خودش مطالعه شود. هستی موضوع دانش متافيزيک است و در اين دانش بدون هيچ محدوديتی بررسی می شود. متافيزيک همه مقوله های مربوط به هستی از جمله: ذات، کميت و کيفیت را شامل می شود ولی مقوله عمومی تر خود هستی ست که بقيه مقوله ها را دربر می گيرد.

هستی همانطور که هست و مشترک با هر آن چه هست می باشد.

موضوع متافيزيک، هستی همانطور که هست و مشترک با هر آن چه هست می باشد. ابن سينا می گويد که هستی نخستين موضوعی ست که به فکر در می آيد. تعبير هستی از اين جمله ابن سينا، درک روح ما از موجوديت داشتن چيزهاست. هستی، همه چيز را نه آن طور که اين گونه يا آن گونه است بلکه آن طور که موجوديت دارد دربر می گيرد.ابن سينا نخستين کسی ست که بين ذات* و موجوديت، فرق قائل شده است. از نظر او، موجوديت همان حادث شده از ذات است. به عبارت ديگر، موجوديت همان چيزی ست که به ذات می رسد وقتی که وجود می يابد. از نظر او، لازم تاييدی بر موجوديت است. ارسطو نيز لزوم را در متافيزيک خود به عنوان مفهومی اساسی مطرح کرده بود. ابن سينا لزوم خدا را به عنوان دليلی بر موجوديت خدا به کار می برد.

يکی ديگر از مشخصه های متافيزيک ابن سينا، تفاوتی ست که بين لازم و ممکن مطرح کرده است. از نظر او، لازم به علت احتياجی ندارد در حالی که ممکن به علت محتاج است. توجه به تفاوت بين ذات و موجوديت در اينجا ضروری است: هستی لازم، اصل موجوديتش را در خود دارد اما هستی ممکن این طور نيست و اصل موجوديتش را در خود ندارد. برای هستی ممکن، موجوديت يک حادثه است که به ذات اضافه می شود. هستی ممکن به چيزی احتیاج دارد تا واقع شود که همان هستی لازم است. به عبارت ديگر، هستی لازم همان علت هستی ممکن است که موجوديت آن را سبب شده است. اين هستی لازم به نوبه خود، يا لازم است يا ممکن و اگر ممکن باشد برای موجوديت يافتنش به علت لازم ديگری احتياج دارد. بنابراين هستی لازم به طور الزامی بايد وجود داشته باشد تا همه چيز هستی خود را از آن بگيرد. ابن سينا تاييد کرده است که در هستی لازم، هستی و ذات يکی هستند.

طبق استدلال ابن سينا، وجود ابديت هستی الزامی ست. چرا که در يک تداوم زمانی، هر چيز توسط علتی به وجود آمده که خودش علتی ممکن است. بنابراين هميشه می توان به يک علت درونی و سيس يه علت آن علت رسيد و تا بی نهايت ادامه داد. طبق نظر ابن سينا، اگر بخواهيم برای چيزی علتی در نظر بگيريم، بايد آن علت به طور هم زمان با آن چه سبب شده وجود داشته باشد بنابراين علت لازم آن خواهد بود. خلقت از نظر ابن سينا، به اين معنی نيست که موجوديت از يک "تصميم" درونی در زمان مشتق می شود (تصميم الوهی که مشکل چندگانگی را ايجاد می کند) بلکه به اين معنی ست که يک شيء، موجوديتش را از يک علت لازم گرفته است. بنابراين خلقت يک وابستگی در هستی ست نه تداوم زمانی.

الزام ابديت هستی در ديدگاه ابن سينا يعنی اثبات ابديت هستی توسط ابن سينا. به عبارت ساده تر اثبات ابديت هستی يعنی اثبات وجودی ابديت هستی. يس احتمال و امکان در آن راه ندارد. ابن سينا هستی را ابدی می دانست. 

ابن سينا دو دليل برای نادرست بودن نظريه تدوام درونی-زمانی اصل اوليه نسبت به موجوديت جهان ارائه داده است:

۱. اگر در نظر بگيريم که خدا قدرت خلق کردن را قبل از خلقت داشته، اين اشکال وجود خواهد داشت که زمانی معين قبل از خلقت جهان وجود داشته که شامل خدا هم شده است و اين غير ممکن است،

۲. اگر در نظر بگيريم که خدا خلقت را در زمانی غير از زمانی که جهان را خلق کرده است می توانست آغاز کرده باشد،‌ اين اشکال وجود دارد که خالق در زمان معنی از ناتوانی به توانايی رسيده و اين لزوم خلقت بوده که به او چنين امکانی داده است و اين مورد، اشکال دوم اين نظريه است.  

ابن سينا در کتابش نتيجه گرفته که تداوم درونی-زمانی برای خلقت غير ممکن است و خلقت را بايد به صورت يک اشتقاق موجودات از فکر خدا در نظر گرفت چراکه خدا فکری خالص است که به فکر می آيد و فکرش به صورت کار است که همان ذات همه موجودات است.

ابن سينا با اين نظريه، چندگانگی را از اصل اوليه رد کرده است: "او همه چيز را در آن واحد به تفکر در می آورد که به چندگانگی در ماده شکل می گيرد يا در حقيقت ذاتش به فرمهايشان درمی آورد اما اين فرمها از فکر او مشتق می شود." ذات اجسام به دليل آن که فکر شده اند، وجود دارد. جهان از اين فکر که همان اصل اوليه لازم است يديد آمده است.

براي اين که اين اصل دارای يگانگی باشد، ابن سينا از اصل نئو افلوتينی بهره گرفته و در کتابش نوشته است که اشتقاق اول از واحد است که فکر ديگر را مشتق می کند و اين اشتقاق ادامه می يابد و تحت هر فکر، يک کره آسمانی وجود دارد (ابن سينا در مجموع ۱۰ فکر مجزا در نظر گرفته است). طبق اين نظريه نئو افلوتينی، جهان از يک اشتقاق اوليه از فکر الوهی سرچشمه گرفته است.

نظريه متافيزيک ابن سينا چند مشخصه مهم دارد:

۱. ابن سينا يايداری موضوع متافيزيک يعنی هستی همان طور که هست را مطرح کرده است.

۲. هستی، نخستين موضوعی ست که به فکر ما می رسد.

۳. ابن سينا ذات و موجوديت (يا هستی) را از هم متفاوت در نظر گرفته است. اين مورد در متافيزيک يونانی بررسی نشده بود.

۴. خدا هستی لازم است که هستی و ذاتش لزوما در او مرتبط هستند.

۵. جهان (ذات ها) از خدا مشتق شده که خودش فکر می شود

+ نوشته شده در  شنبه دهم مهر 1389ساعت 14:29  توسط رسول اکبری  | 

متافیزیک و انرژی درمانی

براي فرمول بندي کردن،حس ترکيبي از متافيزيک و مشابه درماني(هميوپاتي) حاصله از(ميدانهاي الکترومغناطيسي)؛ در موجودات زنده و در بدن انسان ؛ ميتوان دريافت که از آنجايکه انتشار جريانهاي الکتريکي در بدن انسان به يک حقيقت علمي تبديل شده . اين جريانها در مسير سيستم عصبي حرکت مي کنند ، يکي از راههاي خود تنظيمي بدن براي رسيدن به تعادل و هماهنگي لازم محسوب مي شوند . به عبارت ديگر پيامهاي عصبي که از مغز منشاء مي گيرند ، از طريق سيستم عصبي که با تمامي بافتهاي بدن در ارتباط مي باشد به کلية اعضا و اندامها رسيده و موحب تنظيم فعاليتهاي بدن مي شوند . از سوي ديگر الکتريسيتة قلب نيز توسط پلاسماي خون و از راه عروق و مويرگهاي خوني به ساير قسمتهاي بدن منتشر مي گردد  اين جريانها نه تنها در داخل سلولها بلکه در اطراف همة سلولهاي بدن انتشارمي يابند به همين ترتيب ، کريستالهاي مايع درون سلولهاي بدن انسان نيز به طور مداوم در حال توليد جريانهاي الکتريکي همگرايي مي باشند که همانند ليزر ، فرکانسهاي حاصله از آنها در محدودة مشخصي قرار دارد . اين ارتعاشات ليزر مانند قادرند علاوه بر حرکت در درون بدن ، به محيط اطراف نيز منتشر ميشونداز آنجايکه سلولهاي مغزي توسط امواج مغزي کنترل مي شود با تأثير بر جريانهاي الکتريکي ، مستقيماً‌ در فرايند شفابخشي دخالت دارد . هرگاه يکي از قسمتهاي بدن دچار آسيب مي گردد ، سيستم پري نوريال در آن موضع خاص ، نوعي پتانسيل الکتريکي به وجود مي آورد که اولاً بدن را نسبت به آسيب وارده آگاه مي سازد و ثانياً‌ سلولهاي بازسازي کننده نظير گلبولهاي سفيد خون ، فيبرو بلاستها را به محل مورد نظر جذب مي نمايد و در نهايت همگام با ترميم يافتن ضايعه ، پتانسيل الکتريکي موضع نيز تغيير مي يابد هنگامي که جريان الکتريکي از داخل يک جسم هادي الکتريسيته عبور مي کند ، يک ميدان مغناطيسي در اطراف آن جسم تشکيل مي گردد . به همين نحو ،‌ جريانهاي الکتريکي که در درون بدن انسان در حرکت مي باشند مغز و کلية ارگانهاي بدن نيز داراي ميدانهاي بيومغناطيسي مخصوص به خود هستند که آنها را احاطه نموده و با يکديگردر تعامل مي باشند . اما در شرايط بيماري ، اين فرکانس دچار تغييرمي شود . مجموعة تمامي ميدانهاي بيومغناطيسي بدن ، تشکيل يک ميدان بيومغناطيسي تجمع يافتة بزرگ را مي دهد که بدن انسان را احاطه مي نمايد و انسان با ميدانهاي مشابه در اطراف او نظير ميدانهاي بيومغناطيسي ساير انسانها در تعامل " متقابل "است.  ميدان بيومغناطيسي يک فرد هم قادر است از طريق فرايند القاء ،‌ تأثيراتي را بر روي ميدان مغناطيسي فرد ديگرچه از نظرذهني_رواني و چه از لحاظ جسمي ، بگذارد . آگاهي از اين اصل وجود يک انسان به محدودة پوست او ختم نمي شود بلکه به فضاي اطراف او نيز گسترش مي يابد .

ميدان مغناطيسي حاصل از دستان يک فرد شفاگر 

تا بحال همه ما هنگامي که حضور فرد ديگري را بدون ديدن او در نزديکي خودمان احساس کرده ايم ،‌ بر اين واقعيت صحه گذاشته ايم ، اما امروزه اين مقوله به عنوان يک اصل علمي پذيرفته و ثابت شده است . دستها نيز توسط ميدان مغناطيسي مخصوص به خود احاطه مي شوند . بررسي ميدان مغناطيسي حاصل از دستان يک فرد شفاگر در حين انجام درمان نشان مي دهد که اين ميدان به وضوح قوي تر از ميدان مغناطيسي دستان افراد معمولي است  . پاره اي از شواهد حاکي از اين است که ساير فرمهاي انرژي به غير از نوع بيومغناطيسي‌ نظير امواج مادون قرمز ،‌ مايکروويو و بعضي ديگر از پرتابهاي فوتوني ‌نيز از دستها خارج شده ، تأثيرات درماني خود را در سيستمهاي بيولوژيک بدن به دنبال دارد. اين دستاورد با تئوري متافيزيکي(و کل نگر) رايج مبني بر اينکه بيماري ابتدا در هالة انرژي يا ميدان بيو مغناطيسي انسان ايجاد شده و سپس در جسم فيزيکي بروز مي کند ، کاملاً هماهنگ و مطابق است . هنگامي که شفاگر، دستان خود را به منظور درمان در مجاورت يک عضو غير سالم قرار داده ،‌ شروع به شفابخشي مي کند ، ميدانِ مغناطيسي خارج شده از دستان او که به مراتب قويتر از ميدانِ مغناطيسي حاصل از عضو بيمار مي باشد ، با دربرداشتن فرکانسهاي طبيعي و سلامت بخش مورد نياز آن عضو، تأثير درماني خود را آغاز مي کند و نهايتاً‌ با مکانيسمِ القايي ، فرکانسِ طبيعي را به عضو بيمار بازمي گرداند . اين تنظيمِ فرکانس ، به نوبة خود بر جريانهاي الکتريکي سلولها و سيستمِ عصبي عضوِ مربوطه و همينطور فعاليتِ بيولوژيک آن عضو تأثير مي گذارد و به اين ترتيب ، درمان صورت مي گيرد سرچشمة آگاهي در واقع همان منشاء اَبَر هوشيارِ درونِ وجود ماست . همة ما انسانها پتانسيلهاي نهفته اي داريم که در اکثريت افراد غير فعال است و نياز به بيدار شدن دارد مي توان در موارد بيماريهاي سخت و پيچيده ، با سرعت بيشتري به درمان بيماري پرداخت .

شفابخشي ترکيبي ازعشق،همدردي و محبت

 

 در اين صورت شفابخشي ، شامل ترکيبي از عشق ، همدردي و محبت خواهد بود که عضو آسيب ديده را هر چه بيشتر براي ترک الگوهاي قديمي و بازگشت به سلامتي تشويق مي کند  وقتي به تدريج آگاهي خود را افزايش داده و عميقتر از پيش به شفابخشي خود مي پردازيم ، پتانسيلي که در درونمان به عنوان يک شفاگر وجود داشته ،‌ هر چه بيشتر بيدار مي شود تا جايي که ما را قادر مي سازد با ابعادي متعالي تر از ذهن اَبَرهوشيارمان ارتباط برقرار نموده ، مهارتهاي والاتري را کسب نماييم البته هنوز يک جنبه از شفا بخشي و کار فراطبيعي (معنوي) به صورت رازي بزرگ باقي مانده است بافتهاي زندة بدن که متشکل از ملکولها و اتم ها هستند ،‌ مستقيماً‌ در اتصال و تأثيرپذيري از تمامي نيروهاي موجود در طبيعت مي باشند . همگام با تکامل موجودات زند ه ، نيروهاي مختلف ، اعم از نيروهاي شناخته شده و نيروهاي مرموز و ناشناخته برا ي عملکرد بدن با يکديگر ترکيب شده اند و طبيعتاً‌ براي درک عميق ترين و مرموز ترين نيروهاي کيهاني به ما عطا خواهد شد .

اين شانس براي ما وجود دارد که همگام با پيشرفت تحقيقات علم بشري در مورد شفاگري و عوالم روحي ،‌ کشفيات حيرت آوري به وقوع بپيوندد که با گسترش آگاهي ذهن ما انسانها ،‌ تحولي متعالي را براي ادامة حيات بر روي کرة زمين برايمان به ارمغان آورد .

 

نويسنده :رسول اکبري

                      

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مهر 1389ساعت 12:2  توسط رسول اکبری  | 

قسمتي از دست نوشته‌هاي مهاتما گاندي

قسمتي از دست نوشته‌هاي مهاتما گاندي :

من مي‌‌توانم خوب، بد، خائن، وفادار، فرشته‌خو يا شيطان‌صفت باشم

من مي توانم تو را دوست داشته يا ازتو متنفر باشم،

من مي‌توانم سکوت کنم، نادان و يا دانا باشم، چرا که من يک انسانم، و اين‌ها صفات انسانى است و تو هم به ياد داشته باش : من نبايد چيزى باشم که تو مي‌خواهى

و من متعهد نيستم که چيزى باشم که تو مي‌خواهى و تو هم مي‌توانى انتخاب کنى که من را مي‌خواهى يا نه ولى نمي‌توانى انتخاب کنى که از من چه مي‌خواهى .مي‌توانى دوستم داشته باشى همين گونه که هستم، و من هم. مي‌توانى از من متنفر باشى بى‌هيچ دليلى و من هم ، چرا که ما هر دو انسانيم.

اين جهان مملو از انسان‌هاست،پس اين جهان مي‌تواند هرلحظه مالک احساسى جديد باشد و دوستانم مرا همين گونه پيدا مي کنند و مي‌ستايند، حسودان از من متنفرند ولى باز مي‌ستايند،

دشمنانم کمر به نابوديم بسته‌اند و همچنان مي‌ستايندم، چرا که من اگر قابل ستايش نباشم نه دوستى خواهم داشت، نه حسودى و نه دشمنى ، من قابل ستايشم، و تو هم. 

همه انسان هستند و داراى خصوصيات يک انسان، با نقابى متفاوت، اما همگى جايزالخطا.

نامت را انسانى باهوش بگذار اگر انسان‌ها را از پشت نقاب‌هاى متفاوتشان شناختى

هنگام دلتنگي يه وقت نگي اي خدا؛ من يه مشكل بزرگ دارم، بگو اي مشكل ؛من يه خداي بزرگ دارموقتي خداوند شما را به لبه پرتگاهي هدايت كرد، كاملا به او اعتماد كنيد. چون يكي از اين دو اتفاق خواهد افتاد: او شما را مي‌گيرد اگر بيفتد يا اينكه يادتان مي‌دهد چگونه پرواز كنيد.تو را به دادگاه خواهند كشيد .شايد به حبس ابد محكوم شوي . جزييات جنايتت معلوم نيست اما اثر انگشتت را روي قلبي شكسته يافته اند!!!همه مي خواهند روي قله كوه زندگي كنند ، اما تمام شادي ها وقتي رخ مي دهند كه در حال بالا رفتن از كوه هستند.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مهر 1389ساعت 10:41  توسط رسول اکبری  | 

واقعيت هاي جهان هستي

 

دوستان؛قدم در راه کشف واقعيت هاي جهان هستي و سيراب کردن جان خود نيز عالمي دارد, در اين دنيا خيلي چيز ها از كنار ما ميگذرد, بدون آن كه توجهي بكنيم. آري انسانها علاقمند و پي گير واقعيت هاي است معمولا تشنه آنهاست و هر کسي آن را در وجود متافيزيكي خود لمس ميكند.ولي از منبع و سرچشمه آن جويا نيستنم. هر چند اين مطالب كمي دقت میخواهد و ارزش چند بار خواندن و تفکر را  هم دارد .

در نظريه ي ريسمان به جاي اينكه هر ذره را مستقل در نظر بگيريم

تا جايي که مآ مي فهمم در علم و اصولا در هر ذره يک بده بستان وجود دارد. در نظريه ي ريسمان به جاي اينكه هر ذره را مستقل در نظر بگيريم به صورت رشته اي پيوسته با شكلهاي مختلف درنظر ميگيرند , مثلا الكترون را مي توان مانند يك النگو رشته اي بدانيم كه دو سرش بهم گره خورده و حلقه دايره اي تشكيل داده است. علت بوجود آمدن اين نظريه اين بود كه گرانش با كوانتوم مشكل دارد. عزيزانم ؛ راستش من چشمم از بي دقتي در علم خيلي ترسيده است به نظرم يک علم بهتر است حرف هاي ريزتر ولي قابل دفاع تر سازگارتر  بزند تا حرف هايي بيشتر براي اينكه عشق به مادر,پدر فرزند اگر حقيقي باشد خواست و دوستي متقابل آنها ضروري نيست مطلب اصلي عشق ورزيدن است كسي كه عشق مي ورزد ديگر تنها نيست حتي اگر محمل عشقش جوابگوي او نباشد (بس از ديد بحث فلسفي هم مي بينيم در عشق وعاشقي نيز حلقهاست از نو رشته اي وجود دارد مانند الکترون که بالا مطرح نمودم.

در دنياي ما چهار نيروي اصلي

در دنياي ما چهار نيروي اصلي بنامهاي الكترومغناطيسي، هسته اي قوي، هسته اي ضعيف و گرانشي وجود دارد. سه نيروي اول به ترتيب مي توانند با هم در انرژيهاي بالا متحد شوند و يك نظريه واحد داشته باشند اصطلاحاٌ مي گويند اين سه نظريه در انرژيهاي بالا تقارن دارند. اما چهارمين نيروي اصلي يعني گرانش دو مشكل اساسي دارد. يكي وحدت نيافتن با سه نيروي ديگر و ديگر اينكه اگر ذرات را نقطه اي در نظر بگيريم، سطح مقطع برهم كنش نيروي گرانشي بين دو ذره بهم نزديك مي شوند طبق نظريه ي كوانتومي بي نهايت بدست مي آيد. از اينرو ذرات بصورت ريسمانهاي يك بعدي در نظر گرفته شدند.تا ناممكنها ممكن شوند مثلا الكترون يا كواركها همگي ريسمانهاي بسته و حلقوي با شكلهاي مختلفند.كنش ذرات در زمان و مكان خاص رخ نمي دهد بلكه شما دو حلقه داريد كه در فضا بهم نزديك مي شوند. مثل اينكه دو شلنگ بهم برخورد كرده باشند و دو شلنگ جديد بوجود آورده باشند.

 در اين نظريه هم وحدت ميسر است و هم بينهايتهاي گرانش كوانتومي برطرف مي شود.همان طوري كه براي انسان به كمال بدون نوعي از عشق امكان پذير نيست بدين دليل است هركس در آرزوي عشق ورزيدن ومورد عشق واقع شدن است هرچند كه اجرام آسماني در يک ماده شبيه کريستال مايع شناورند و به دور زمين مي گردنند كه در اين مدل به گردش خود عشق مي ورزند كه از حالت نقطه اي به حالت رشته اي در آمدند. اسرار آميزتر اين بود که جرم و انرژي هم ارز هستند .از کجا شروع کنيم ؟؟از تاريخ نجوم يا فيزيک يا انفجار بزرگ معرفي نظريه نسبيت خاص و عام يا نظريه ابر ريسمان و نظريه m نظريه تونل زني معرفي سياهچاله ....  يا نظريه آرزوي عشق افلاطوني..........پس اندر خم يك كوچه ايم همانطور مي دانيد علم فيزيک به معني طبيعت است و متا نيز به معني فراتر است، بنابر اين. متافيزيک لازمه شناخت حکمت است، بدون آن نميتوان با اينکه چه چيزي حقيقي است و چه چيزي حقيقي نيست روبرو شد در بحث هاي متافيزيکي تلاش بر اين است که به پرسشهايي مانند، چه چيزهايي وجود دارند؟ واقعيت چيست؟ آيا اختيار وجود دارد؟ آيا علت و معلول وجود دارد؟ ماهيت زمان و فضا چيست؟ يک چيز چيست و فرق آن با يک فکر چيست دارد  مثل اين كه ازضد ماده صحبت ميكنيم

ماده و ضد ماده در اثر اصابت با يکديگر،انفجار نابود مي شود؟

 

 

ماده و ضد ماده در اثر اصابت با يکديگر، ضمن انفجار نابود مي شود(انفجار بزرگ) و به تشعشع بدل مي شوند. همانطور كه دانشمندان مي گويند با كاشتن يك تراشه ميتواند بدون طي مراحل يادگيري آن چيزيهاي كه مي خواهند بر مغز انسان انتقال دهند. پس عزيزم در حال حاضر، ماده بر جهان غالب است.

 اما دانشمندان علت آن را نمي دانند. البته ذرات ضد ماده كاربرد علمي هم پيدا كرده اند به عنوان مثال در تجهيزات پزشكي كه براي تصويربرداري از مغز جهت نشان دادن فعاليت ذهني به كار مي رود، ضدذرات نقش مهمي دارند. تا به حال عده كمي از مردم كه اغلب آنها را هم فيزيكدانان تشكيل مي دهند، توانسته اند ضدماده را مشاهده كنند
ما بيشتر با ماده آشنا تر هستيم. آب، هوا، تلويزيون، هر آنچه كه مي بينيم، لمس مي كنيم، مي خوريم، مي نوشيم و هوايي كه تنفس مي كنيم، همه از ذرات كوچكي كه اتم ناميده مي شوند، ساخته شده اند. خود اتم ها هم از ذرات به مراتب كوچكتري به نام الكترون، پروتون و نوترون تشكيل شده اند. بايد عرض نمايم ,(ضد ماده) يك پوزيترون( آنتي الكترون )از همه لحاظ مانند الكترون است به استثناي اينكه بار الكتريكي مثبت دارد. هر گاه كه پروتون و آنتي پروتون به هم برسند يا هنگامي كه الكترون و پوزيترون با هم برخورد كنند، همديگر را نابود مي كنند و اين نابودي منجر به توليد انرژي مي شود. بحث متافيزيك در زندگي روز مره ما در حال تكرار هست. لذا با  توجه به توضيحات بالا و جهاني که در جوار اين جهان (جهان ضد ماده )من زماني که در باره ضد ماده با همكارانم صحبت مي كنم آنها خيلي در اين باره هيجان زده نمي شوند و معمولا مي پرسند كه ضد ذره جديد كدام است و چگونه رفتار مي كند. اما شما اگر با افرادي غير از فيزيكدانان در اين مورد صحبت کنيد آنها با چشماني خيره از تعجب نگاه مي كنند و انگار با مسائلي كاملا غير عادي مواجه شده اند اما متفکران,همچنان شما تحصيل کرده های در علم ماده و انرزي هستيد برايتان جاي تعمق دارد.

نويسنده: رسول اكبري

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم شهریور 1389ساعت 13:14  توسط رسول اکبری  | 

واقعا آفرينش انسان از چيست؟

واقعا آفرينش انسان از چيست؟

 درباره آفرينش انسان و مواد اوليّه آن نظريات گوناگوني وجود دارد كه دو نظريه بوده است. عدّه‏اي معتقد به تبدّل انواع جانداران از جمله انسان هستند. مانند "چارلز داروين" كه درباره آفرينش انسان معتقد است انسان يكي از انواع موجودات زنده است و با ميمون از يك منشأ بوده و اين دو داراي اجداد مشترك بودند و انسان تكامل يافته و به صورت كنوني درآمده است"كرسي موريسُن" در انتقاد از نظريه داروين مي‏نويسد: "كشفيّات داروين فقط قدم بزرگي در راه پيشرفت افكار فلسفي بوده است. اما امروز كسي مانند "هِگل" نمي‏تواند بگويد كه با آب و مواد شيميائي و زمان مي‏توان آدم آفريد. هگل مي‏گويد: "هوا و آب و مواد شيميايي و زمان به من بدهيد و من با آنها انسان خلق كنم. با پيشرفت روزافزون علم و دانش، بي‏پايه بودن اين نظريه روشن‏تر مي شود.دوستان  هرجند ما مي‏بينيم در عصر حاضر حتي كساني كه دست به شبيه‏سازي مي‏زنند، با پيوند سلّول زنده از يك گياه يا حيوان به يك موجود ديگر مانند خود موجود سلول گرفته شده، جاندار ديگري به وجود مي‏آورند، همانند پيوند گل و گياه است نه اين كه با يك مشت خاك و هوا و آب بتوان موجود زنده‏اي را خلق كرد. چرا كه دميدن روح و جان خلاّقي قادر و حكيم مي‏خواهد كه او تنها خداوند حكيم است.او است كه به خاك تيره و خاموش، روح و جان مي‏بخشد و از روح خود در ما دميده است .. "آري ؛ حيات، نشانه‏اي از قدرت بي‏چون و چراي الهي است و به هيچ وجه جنبه مادي ندارد.

در جواب "هگل"بايد گفت:كه( انسان را موجودي كاملاً مادي و تصادفي فرض مي‏كند)فراموش نکند كه براي اين كار نطفه و جرثومه حيات نيز لازم است. خداوند ميفرمايد اي بشر آيا خيال مي‏كني كه به ظاهر جِسم كوچكي هستي، در صورتي كه در وجود تو جهاني پر از رمز و راز نهفته است واقعا انسان چه مخلوق عجيبي است كه ابعاد گوناگون آن هنوز  ناشناخته است.

چه نيرويي غير از خالق توانا مي‏تواند از خاك تيره، انسان متمدن سراسر نور و زيبايي بيافريند

انساني كه آسمان وكرات مختلف و درياها و خشكي‏ها را تسخير كرده و با پيشرفت سريع علمي خود، دنيا را مانند يك دهكده كوچك قرار داده و در يك زمان خيلي كوتاه از تمام گيتي باخبر مي‏شود و اطلاعات علمي خود را در اختيار ديگران مي‏گذارد و اطلاعات ديگران را بلافاصله دريافت مي‏كند.چه نيرويي غير از خالق توانا مي‏تواند از خاك تيره، انسان متمدن و سراسر نور و لطافت و زيبايي بيافريند و هوش و ذكاوتي به او عطا كند كه دنيا را به استخدام خود درآورد؟



 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم شهریور 1389ساعت 14:16  توسط رسول اکبری  | 

بي نظمي يا آشوب درون اتم‌ها و مولکول‌ها چه میدانید؟؟؟

 

سؤال جالب براي دانشمندان اين بود که آيا درون اتم‌ها و مولکول‌ها نيز رفتارآشوبناک وجود دارد؟ اگر وجود دارد چگونه بايد آن را مدل کرد؟

در حقيقت براي رسيدن به جواب سوالات خود(آشوب کوانتومي) را تعريف نمودن. نظريه " نظم غايي " يا " نظم در بي نظمي " به ما  ابزار حل مسائل پيچيده را درمحيط پرآشوب و آكنده از تغيير و تحول امروز و فردا را ميدهد بس بهتر است بدانيم که؛ نظريه نظم غائي پس ازدو نظريه نسبيت و كوانتوم؛ سومين انقلاب علمي عصر حاضر است . مفهوم کلي تئوري آشوب اين است که در هر بي نظمي ، نظمي نهفته است. به اين معنا که نبايد نظم را تنها در يک مقياس جستجو کرد. پديده اي که در مقياس محلي، کاملا تصادفي و غيرقابل پيش بيني به نظر مي رسد، چه بسا در مقياس بزرگتر، کاملا پايا و قابل پيش بيني باشد.نظريه نسبيت؛ نظريه نيوتوني زمان و فضاي مطلق را درهم ريخت و نظريه  كوانتوم؛ روياي سنجشهاي دقيق ؛ قابل كنترل و متقن را برهم زد و نظريه نظم غائي پيش بيني هاي يقيني را كه از انديشه هاي لاپلاس نشآت مي گرفت و زير سئوال برد.با حرکت بسوي نانو،و با رشد مهندسي نانو و گسترش محصولاتي نظير نقاط کوانتوم،و همچنين  فيزيکدانان با الهام از کار «ايزاک نيوتون» با متغيرهاي دوگانه- موقعيت و مقدار حرکت- فعاليت‌هاي ذرات زير اتمي را تفسير مي‌کنند. به بيان ديگر، ذره نظير پاندول نيوتن، بوسيله موقعيت آن در فضا و مقدار مومنتوم آن تعيين مي‌شود.آري؛ از آشفتگي زندگي زاييده مي شود. در حاليكه از نظم عادت به وجود مي آيد.

بي نظمي يا آشوب با نگاه ديگر

 

آشفتگي و بي نظمي معمولا در محاورات روزمره آشوب و آشفتگي نشانه بي نظمي و سازمان نيافتگي به نظر آورده مي شود و جنبه منفي دربردارد. اما در واقع با پيدايش نگرش جديد و روشن شدن ابعاد علمي و نظري آن امروزه ديگر بي نظمي  وآشوب به مفهوم سازمان نيافتگي ؛ ناكارائي ؛ ودرهم ريختگي تلقي نمي شود. بلكه در کوانتم بي نظمي  در حقيقت عين نظم است (انتروپي جهان را که منفي و بسوي بي نظمي ميدانستن؛ در حقيقت عين نظم است)  بي نظمي وآشوب نوعي بي نظمي منظم  يا نظم در بي نظمي است. بي نظم از آن رو كه نتايج آن غير قابل پيش بيني است و منظم بدان جهت كه از نوعي قطعيت برخوردارست ."بي نظمي درمفهوم علمي يك مفهوم رياضي محسوب مي شود كه شايد نتوان خيلي دقيق آنرا تعريف كرد اما مي توان آنرا نوعي اتفاقي بودن همراه با قطعيت دانست. قطعيت آن بخاطر آن است كه بي نظمي دلايل دروني دارد و به علت اختلالات خارجي رخ نمي دهد و اتفاقي  بودن بدليل آنكه رفتار بي نظمي ؛ بي قاعده و غيرقابل پيش بيني؛لذا  از لحاظ مکان و زمان پيش بيني دقيق نيست.

طبق فيزيک کوانتوم جواب قاطع دادن به موقعيت مکاني يک الکترون که داراي سرعت است دقيق نيست . اين اساس ذره مادي که گذشته آن ( موقعيت – سرعت ) در لحظه قبلي معلوم بود . در لحظات بعدي جايي يا سرعتي مشخص که قابل پيش بيني باشد را نخواهد داشت بلکه مي توان از نظر آماري در هر مکاني باشد و يا هر سرعتي را به خود بگيرد.



+ نوشته شده در  شنبه ششم شهریور 1389ساعت 12:9  توسط رسول اکبری  | 

هميوپاتي و عالم متافيزيک

بدون مقدمه وارد اين مطلب ميشوم که ما ميدانيم ماده ياد گرفته است به شکل در آيد و قابل لمس و ديدن باشد و ما ياد گرفته ايم آنچه قابل ديدن و لمس کردن است , وجود دارد . ماده آسيب مي پذيرد زيرا که ديده مي شود و حجم دارد , و فضايي را به مالکيت خود در آورده است .در حقيقت دشمن ماده خود ماده است و هر ماده بر اساس حرکت و قدرت دخل و تصرف در محيط پيرامون قدرت تخريب داشته و مي تواند از وضعيتي به وضعيت ديگر در آيد و تغيير بپذيرد . ماده در فرايند تغيير و تخريب امواجي از خود بر جاي مي ﮔﺬارد كه بر جهان متافيزيك نيز تاثير ﮔﺬاشته و وضعيت جديدي را بوجود مي آورد. عملكرد متافيزيك بررسی بر اساس امواج ارسال شده ي جهان ماده مي باشد جهان متافيزيك برخلاف ماده هيچ حجمي را به خود نپذيرفته است و در بينهايت رو به گسترش است و نيروي خود را بر اساس تعريف وجودي خويش بکار مي گيرد اما رشد گسترش جهان متافيزيک غير قابل رويت است . در برخورد جهان متافيزيک با جهان ماده اين ماده است که راهي جز تخريب نخواهد داشت اما روح مفهوم شناس و تکامل يافته انسان امواجي را از خود مي پراکند که بارهاي منفي و مثبت خود را به جهان متافيزيک مي کشاند و بر اساس آن جهان متافيزيک به جنبش در مي آيد با توجه به اين مطالب حال سوال اينجاست آيا ميشود روش درمان با ترکيب حسي( هميوپاتي  و عالم متافيزيک )که بر گرفته از علائم فيزيکي، حالات روحي و رواني بيماران را مورد تجزيه و تحليل قرار داد ؟؟؟؟؟

                                                          

ارادتمند شما : رسول اکبري



 

 



Bottom of Form

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم شهریور 1389ساعت 11:29  توسط رسول اکبری  |